اگه اینطوریه خود شما چرا وارد این رشته شدین؟ اگر مثل خود من علاقه به پژوهش هست، خب به بخش مالیاش فکر نکردین؟ چطور اونو جبران میکنید؟ خانواده ثروتمند دارین؟سؤال خوبیه.
اگر شرایط اینجوریه، من چرا زیستشناسی رو انتخاب کردم؟
مورد اول؛ من هیچوقت به رشتهی زیستشناسی بهعنوان منبع درآمدم در ایران نگاه نکردم و هنوز هم نگاه نمیکنم. قبل از اینکه تصمیم به ورود به این رشته بگیرم، با خودم حسابوکتاب کردم که ببینم آیا تواناییاش رو دارم همزمان با دانشجو بودنم در یک حیطهی متفاوت بهصورت جدی و تخصصی مشغول به کار بشم یا نه. و از اونجایی که تقریباً ۱۰ سال از زندگیم رو به یادگیری زبان انگلیسی اختصاص داده بودم و مشتاق فعالیت در این حیطه بودم، روی این مهارتم بهعنوان یک منبع درآمد خیلی جدی حساب کردم و با این دیدگاه تهران اومدم. مطمئن بودم که اینجا کار پیدا میکنم، چون توی شهر خودمون هم تجربهی کار داشتم و از مهارت زبان و توانایی تدریسم مطمئن بودم.
این رو هم اضافه کنم که من از یک خانوادهی طبقهی متوسط با چهار فرزند هستم، که بعد از بحرانهای اقتصادی کشور وضعیت مالیاش چنگی بهدل نمیزد. در نتیجه، از بعد از ۱۸ سالگی باور داشتم که نباید فشار اقتصادی بیشتری روی خانواده بذارم و باید بتونم از پسِ مخارج خودم در تهران بر بیام. و تقریباً از ماههای اولِ دانشجویی، در یک مدرسهی بینالمللی در تهران مشغول به کار شدم و انگلیسی تدریس کردم.
بعدش هم که آکادمی زبان دژاوو متولد شد؛ که در کنار مهارت تدریس زبان، باید دهتا مهارت دیگه رو همزمان یاد میگرفتم و اوایلش تقریباً روزی ۱۰-۱۲ ساعت کار میکردم و اندازهی یک تیم ۱۰ نفره مسئولیت داشتم. اما بعد از یک سال آزمون و خطا و تیمسازی و آموزش دیدن در حیطهی مدیریت، به استقلال مالی کامل رسیدیم. در نتیجه، کماکان روی زیستشناسی حسابی باز نکردم و زندگی دانشجوییم با آکادمی زبان میچرخه.
مورد دوم؛ من رشتهام علوم تجربی بود و به دروس این رشته علاقه داشتم؛ اما احساس میکردم نمیتونم با هیچکدوم از مشاغل مرتبط با علوم پزشکی ارتباط برقرار کنم. چون اساساً به کارِ درمان علاقهای نداشتم و احساس میکردم کار روتین و تکراریایه و فرسودگی کاریاش قراره روحیهی خلاقیت و کنجکاوی من رو بکُشه. و احساس میکردم اون گرایش اندکی هم که به پزشکی داشتم بخاطر فشار جامعه بوده؛ و خداروشکر که رتبهی کنکورمم بهش نرسید، چون اگر رتبهام بهتر میشد قطعاً تحت فشار میذاشتنم. من دوست داشتم با علمم چیزی در جهان خلق کنم که از قبل نبوده؛ که بتونم به اکتشاف و ماجراجویی بپردازم. دوست داشتم شاخهای رو انتخاب کنم که مسیرش برام هیجانانگیزتر و جدیدتر باشه. و از اونجایی که به فلسفه و جامعهشناسی علاقهی زیادی داشتم، احساس کردم اگر علوم مغز و اعصاب (نوروساینس) بخونم، به شناخت انسان و جامعه نزدیکتر میشم. اونموقع هم نزدیکترین حیطه به علوم اعصاب، زیست سلولی و مولکولی و زیست جانوری بود، که من اولی رو انتخاب کردم. اما وارد این حیطه شدم و دیدم که جذابیتهاش حتی از مغز و اعصاب هم فراتره و دستم برای انتخاب خیلی بازتره.
مورد سوم؛ این رو آخر دارم میگم اما احتمالاً مهمترین مورده. من از سنین خیلی کم، حتی از دوران راهنمایی، میدونستم که دیر یا زود از ایران میرم. حالا چه یک سال طول بکشه چه ده سال، هدف اصلی من همین بوده از آغاز. برای همین، پژوهش در حیطهی زیستشناسی رو همیشه خارج از ایران تصور کردم برای خودم. نمیدونم الانم برای ارشد و دکترا میتونم برم یا نه؛ شرایطش روزبهروز سختتر میشه و منم سرمایهی زیادی ندارم براش. اما هیچجوره قرار نیست بیخیالش بشم، هر چند سال که طول بکشه. احتمالا در جریانید که رشتههای علوم پایه بخاطر ماهیت پژوهشمحورشون، از بهترین رشتهها برای مهاجرت تحصیلی هستن.
مورد چهارم؛ من کلاً آدم ریسکپذیریام در زندگی. معمولاً از چالشهای جدید نمیترسم و خودم رو میاندازم تو دلشون. انتخاب زیستشناسی واقعاً قمار بزرگی بود. هنوزم هست. اما چه ایران بمونم چه خارج برم، حتماً یه راهی پیدا میکنم براش. کار که نشد نداره!