ـ اشکالی نداره!
و زمانی که آخرین مشتری را رد کرد، وسایل را برداشت و با قدمهای کوتاه ولی سریع به سمت خانه حرکت کرد. در راه، صدای سکههای پولی که امروز درآورده بود به گوشش میخورد. جرینگ جرینگ صدا میداد.
مردی در دلِ تاریکی از پشت سرش در حال نزدیک شدن بود. سخی با خودش گفت:
ـ نکنه دزد باشه!
شروع به دویدن کرد. چند متری که رفت، دید پایش به سنگ گیر کرد. به زمین خورد و تفنگ از دستش افتاد. و بعد صدای آن مرد آمد که گفت:
ـ وایسا!
صدا آشنا بود. از دل تاریکی بیرون آمد. آن مرد غریبه، پدرش بود که تازه از سر کار برگشته بود. دست سخی را گرفت، بلندش کرد و لباسهای سخی را تکان داد. سخی سلام کرد و به همراه پدرش به سمت خانه حرکت کردند.
در راه، ماجرای امروز را برای پدرش تعریف کرد. پدر دست روی شانههای سخی گذاشت و گفت:
ـ آفرین پسرم.
سخی لبخند زد، سرش را بالا گرفت و سینهاش را جلو داد. آسمان کاملاً تاریک شده بود و ستارهها آسمان را پر کرده بودند. و گویی یکی از آنها به سخی چشمک زد.
سخی دست در جیبش کرد و درآمد امروزش را به پدرش داد تا با آن دستگاه جوش بخرد. پدر قبول نکرد و توضیح داد که تمام وسایلی که برای کارش لازم داشت را دستدوم خریده. و اضافه کرد: مشکل اصلیاش این بود که دونبالِ وسایل نو و کامل بود، در حالی که با وسایل دستدوم هم میشه شروع کرد. پس برای شروع فقط باید شروع کرد، حتی با کمترین وسایل.
لایک فراموش تان نشود عزیزان 🤍
_ادامه و قسمت بعدی فردا
لینک کانال ما را با دوستان تان به اشتراک بگذارید
@Roman_of_10