.رمان:#زیرآسمانپرستاره
.نویسنده: #عباس_غلامی
.قسمت: پایانی
چند هفته از زمانی که پدر دستگاه جوش خریده بود، گذشته بود. مادر آن شب همه را صدا زد؛ انگار خبر مهمی داشت. همه منتظر بودند. نگاهها به لبهای مادر خیره شده بود. و مادر گفت:
ـ یک خبر مهم دارم براتون... امشب از عدس خبری نیست.
نادر:
ـ هووورا!
بچهها بالا پایین میپریدند. نادر دور خانه دوید و داخل حیاط رفت و فریادزنان برگشت. آن شب مادر قابلیپلو درست کرده بود. و بعد از شام موز آورد. و پدر خبر داد که بدهیها و کرایهی خانهی عقبافتاده پرداخت شده.
یک ماه بعد، در یک روز سرد پاییزی، پدر، پری را به همراه خانواده به شهر هرات برد تا برای او گوشواره بخرد. خیابان شهر مثل کوچهی روستا خاکی نبود. مغازههای طلافروشی پر از نور بود و طلاها زیر نور لامپها برق میزدند.
چند ماه بعد برف همه جا را سفیدپوش کرده بود. سخی به همراه نادر دور بخاری ذغالی نشسته بودند که صدای سیکل از داخل حیاط به گوششان رسید. دواندوان به حیاط رفتند. پدر یک موتورسیکلت نو خریده بود. مادر که سیکل نو را دیده بود گفت:
ـ مبارک باشه، همراه با شیرینیاش.
چند هفته بعد مادر بچهها به بازار رفته بود. برفهای کثیف در حال آب شدن بودند. مادر از بازار گوشت مرغ، آجیل، میوهی تازه و برای بچهها لباس نو خرید. و نادر یک خروس خرید. پری دوباره چشمش به آن لباس گند افغانی افتاد. ولی این بار مادر متوجه نگاههای پری شد و لباس را برایش خرید.
شب عید بود. سخی، نادر و پری داخل حیاط نشسته بودند و در حال خوردن آجیل بودند. پری داشت پول لباسهای نو را حساب میکرد و به سخی گفت:
ـ خرج مون زیاد شده.
و سخی بیتوجه به صحبتهای پری داشت به حرف پدرش فکر میکرد:
ـ اگه میخوای پولدار بشی، هیچ وقت برای پول کار نکن.
صحبت پری را قطع کرد و بحث را عوض کرد. و ماجرای آن شب را برای پری تعریف کرد. و اضافه کرد که:
ـ حالا معنی حرف پدر را میفهمم. منظور پدر این بوده که برای پول کار نکن، کاری کن که پول برات کار کنه.
پری جواب داد:
ـ چه جالب، برم برای پدر تعریف کنم.
مادر مشغول صحبت تلفنی با مادربزرگ بود. پدر که مشغول نوشیدن نسکافه بود، پری روی پایش نشست و ماجرا را تعریف کرد. سخی و نادر جلوی درِ خانه فالگوش ایستاده بودند. پدر لبهایش غنچه کرد و گفت:
ـ اوه... چه پسر باهوشی. ولی منظورم این نبود.
در باز شد، سخی و نادر افتادند روی زمین و سخی در همان حالت پرسید:
ـ پس چی بود؟
پدر خندید و جواب داد:
ـ منظورم این بود که برای پول کار نکن، برای یادگیری کار، کار کن. من به خاطر همین کار کارخانه را ول کردم تا جوشکاری یاد بگیرم.
مادر حرف پدر را قطع کرد:
ـ یه خبر مهم دارم برای همتون... عید مادربزرگ میاد.
نادر گفت:
ـ آخ جون کِشته!
سخی به حیاط برگشت. به آسمان پرستاره خیره شد. دست در جیبش کرد و سکهی مادربزرگ را لمس کرد. سکه سرد بود اما دستهایش هنوز گرم بود. رو به سکه کرد و گفت:
ـ من دیگه بهت نیازی ندارم. خودم جادو را یاد گرفتم.
تیک تیک! صدای کوبیدن در آمد. سخی در را باز کرد. صاحبخانه بود. به سخی گفت که با پدرش کار دارد. سخی به خانه برگشت و پدر جلوی در رفت. و بعد از چند دقیقه برگشت و از مادر خواست پول کرایهی خانه را بیاورد.
مادر در صندوق را باز کرد. اما پول کافی نبود. پدر جلوی در برگشت، از صاحبخانه معذرت خواست و او را رد کرد. به خانه آمد و پولها را دوباره شمرد اما باز هم کم بود. و با تعجب پرسید:
ـ من که الان درآمدم خوبه، پس چرا دوباره کرایهی خانه عقب افتاد؟!
همه نگاهها به مادر خیره شد. مادر دستهایش را بالا برد و جواب داد:
ـ خوب تو که درآمد ثابت نداری. من فکر کردم آخر ماه باز هم پول میاری. برای همین برای بچهها لباس عید خریدم. تازه تو هم سیکل نو خریدی.
و کمکم بحث داشت بالا میگرفت که پری نگاهش به لیوان شیشه افتاد و خاطرهی آن شب را به یاد آورد، پس وسط پرید و فریاد زد:
ـ صبر کنید!
و بعد کمی آرامتر ادامه داد:
ـ مشکل شما این نیست که کی چی خریده! مشکل شما اینه که خرجتون از درآمدتون بیشتره.
مادر پرسید:
ـ این چیزا را تو مکتب یاد گرفتی؟
پری جواب داد:
ـ نه، از توی کتاب یاد گرفتم.
پری یک دفتر آورد با خودکار دو تا ستون کشید. وسط یکی نوشت ستون درآمد و در دیگری نوشت خرج. در ستون خرج نوشت: پول کرایهی خانه، پول آب، برق و خورد و خوراک و پول تیل سیکل. و هزینهی ماهانه را جمع کرد. و در ستون درآمد نوشت: درآمد از کار جوشکاری. و از پولی که پدر آورده بود میانگین گرفت و فکر کرد دیگر چه درآمدی دارند که نادر گفت:
Post #654
6
Forwarded from { Roman } • { رمان } (اَࢪمغــــــان🌺)
- ⚡ 1