📖 واب آرمیده آنسو✍️ فیلیپ کی. دیک
📚 ترجمهی امیرمحمد شیرازیان
🔴 ویراستهی دلبر یزدانپناه
کار بارگیری دیگر رو به پایان بود. آپتوس دستبهسینه و گرفتهرو بیرون فضاپیما ایستاده بود. فرمانده فرانکو با فراغ بال و لبخندزنان از تختهپل پایین آمد.
گفت: «چی شده؟ واسه همهشون پول میگیری.»
آپتوس لام تا کام نکرد. رو برگرداند و ردایش را جمع کرد. فرمانده پا روی لبهی ردایش گذاشت.
«وایسا یه لحظه. کلهت رو ننداز پایین برو. دارم حرف میزنم.»
آپتوس با متانت برگشت و گفت: «راستی؟ دارم برمیگردم روستا.» نگاه کرد به حیوانات و پرندگانی که از روی تختهپل راهیِ فضاپیماشان میکردند. «باید تو فکرِ شکارهای جدید باشم.»
فرانکو سیگاری گیراند. «خیلی هم خوب. شماها میتونین یه سر برین تو علفزار و کلی از اینها بگیرین دوباره، اما اون موقع که ما بین مریخ و زمین داریم پیش میریم…»
👁 ادامهی این داستان را
رایگان در
کتابخوان اسب بخوانید.
#داستان_کوتاه #فیلیپ_کی_دیک #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدانپناه #علمیتخیلی #ادبیات_آمریکا #حیات_بیگانه #مریخ
🐎
نشر اسب • سر در پی افقها
〰️
🌐
وبگاه | 👥
گروه | 💬
پیامگیر ❤️
حمایت از ما