📖 روگ
✍️ فیلیپ کی. دیک
📚 ترجمهی امیرمحمد شیرازیان
🔴 ویراستهی دلبر یزدانپناه
سگ گفت: «روگ!» پنجههایش را لبهی نرده گذاشت و دوروبر را پایید.
روگ دواندوان آمد و پا در حیاط گذاشت. صبح اول وقت بود و خورشید هنوز درستوحسابی بالا نیامده بود. هوا سرد بود و خاکستریفام و نم به تن دیوارهای خانه نشسته بود. سگ همچنان که میپایید، کمی دهان باز کرد. با پنجههای سیاه و بزرگش محکم نردهی چوبی را گرفته بود.
روگ کنار درِ باز ایستاد و به حیاط زل زد. روگِ کوچکی بود، لاغر و سفید، پاهایش لرزان. بِروبِر سگ را نگاه کرد و سگ دندان نشان داد.
👁 ادامهی این داستان را رایگان در کتابخوان اسب بخوانید.
#داستان_کوتاه #فیلیپ_کی_دیک #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدانپناه #علمیتخیلی #ادبیات_آمریکا #پارانویا
🐎 نشر اسب • سر در پی افقها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیامگیر ❤️ حمایت از ما
Post #10
1.61K

- ❤ 10
- 🔥 1