📖 کابوس زرد
✍️ فردریک براون
📚 ترجمهی امیرمحمد شیرازیان
🔴 ویراستهی دلبر یزدانپناه
با زنگ ساعت بیدار شد؛ خاموشش که کرد کمی دیگر در تختخواب ماند تا نقشههایی را که برای اختلاس آن روز و قتل آن شب کشیده بود برای آخرین بار مرور کند.
حساب همه جای کار را کرده بود و این آخرین بررسی بود. امشب رأس ساعت هشت و چهلوشش دقیقه از هر بندی آزاد میشد. این لحظه را انتخاب کرده بود، چون امروز تولد چهلسالگیاش بود و همین موقع روز، یا دقیقترش همین موقع شب، به دنیا آمده بود. مادرش خورهی طالعبینی بود و برای همین لحظهی دقیق تولدش اینطور در ذهنش حک شده بود. خودش خرافاتی نبود، اما به نظرش بامزه بود که زندگی جدیدش را درست در چهلسالگی و سرِ همان دقیقه شروع کند.
👁 ادامهی این داستان را رایگان در وبگاه اسب بخوانید.
#داستان_برقآسا #فردریک_براون #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدانپناه #داستان_جنایی #ادبیات_آمریکا #طنز_سیاه
🐎 نشر اسب • سر در پی افقها
〰️
🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیامگیر ❤️ حمایت از ما
Post #7
1.27K

- ❤ 11
- 🔥 1