تکه تختههای جدا یا کِشتیِ مقاوم
بعد از مرگ و کشتار، حرفزدن سخت است.وقتی سختتر میشود که نامِ دوستان عزیزی هم در خبرهاست.
سالها گفته و نوشتهام که ما جدا از هم و اتمیزه شدهایم، اما بلافاصله اضافه کردهام که: اما هنوز یک چیز هست که ما را وصل میکند؛ درد مشترک.
اختلاف میان ما کم نیست اما یک اشتراک دیگر را باید پذیرفت، حل اختلاف ما با هم، البته نه به شیوهی ددمنشان و نه به زبان اوباش یا بزدلان قدرت؛ زیرا به تعبیر هوفر: خشونت تقلید قدرت است.
ما اگر قرار است بمانیم، باید از خشونت آنان روش خودمان را پس بگیریم و برای اختلافات هم، روشی در شأن خودمان برگزینیم؛ حل اختلافات به شیوهای درست برعکس شیوهی زشت سیرتان.
اكنون در وضع آشوبناک و پرابهامی قرار داریم و ذهن و فکر ما باید از سه عامل دوری گزیند؛ نخست ذهن تکسناریویی، دوم نزاع بر سر دوگانههای کاذب یا مسئلهنما و سوم خوشخیالی/ خاماندیشی.
مراد از ذهن تکسناریویی، این است که گمان کنیم یک سناریوی محتمل پیش روی ماست و به سناریوهای بدیل فکر نکنیم. مراد از مسئلهنماها همان دوگانههاییست که یا ما در ایجاد/عدم ایجاد آنها نقشی نداریم یا اساسا موضوعیتی ندارند جز برای جدل، آنهم جدل برای جدل. خوشخیالی و خاماندیشی نیز ساده شمردن وضع پیچیدهی ماست که سلسله رویدادهای متعددی را میتواند رقم بزند و بسیاری از این سناریوها فاجعهاند.
یکی از روشهای حل اختلاف، توافق بر سر خود روش حل اختلاف است و نه محتوای اختلاف. مثلا ما میپذیریم که اختلاف با دوستان را با نظر جمع و در کمال صمیمیت و با گفتوگو یا با اتکا بر انتخاباتی آزاد حل و فصل کنیم؛ ولو اختلاف محتوایی ما سر جای خود باقی بماند، دیگر اختلافی در «روش حل اختلاف» نداریم.
اکنون در مواجهه با وضعیت پیچیده و بغرنج پیشرو، بسیاری با ذهن تکسناریویی میگویند:
ما سوریه و عراق و افغانستان نیستیم.
یا بالکانیزه شدن، در شأن تاریخِ پرشکوهِ این فرهنگ نیست. این فرض جای بحث دارد اما در صورت صحت آن نیز، نه با شعار، که با عمل باید آن را ثابت کرد.
امروز، بیش از هر زمان، به بستنِ رشتههای ازهمگسیخته جامعه نیاز داریم؛ رشتههایی که از «من» و «تو»، «ما» میسازد، نه در شعار، بل در عمل.
«ما»یی که درد مشترک دارد و برای دردِ دیگری، درمان میجوید.
فرهنگ غنی، هنرِ حفظِ پیوند در اوجِ اختلاف است؛ آنجا که بزرگترین شکافهای سیاسی و عقیدتی به اندازهی اختلاف بر سر رنگی محبوب، عادی شمرده میشود و پیوند و صمیمیت آدمیان تا جای ممکن و تا مرز اخلاقیات، ربطی به آراء و نظراتشان ندارد. خلاصه اگر برای دوری از تفصیل، به تمثیل روی آوریم، جامعهای که در آن تفاوت بسیار عمیقی میان دوست و غریبه نیست. آیا جامعه امروز چنین وضع و حالی دارد؟ یا نه فقط این وضع را ندارد بل در وضعیت آنومی بهسر میبرد که دیدنش خار در چشم است و گفتنش استخوان در گلوست.
باری، امروزه جامعه ما( و هر جامعهی دیگری) در برهههای حساس و خطیر، باید این اتمهای پراکنده را به مولکول،
به قطره و به دریا بدل کنیم؛ دریایی که جزر و مد دارد، اما هرگز به دانههای جداافتادهی شن فرو کاسته نمیشوند. این فاجعهی اتمیزم اجتماعی را پیشتر (در مقاله جامعه گسسته و تنهای تنها) برخی از جنبههای آن را توصیف کردهام و در بسیاری از مباحث، با تفصیل بیشتر شرح دادهام که چه بلای خانمانسوزی است برای هر جامعهای با هر گرایشی.
چه باید کرد؟
″حداکثر انسجام، بر سر کمترین اشتراکها بنا میشود.″
اگر امروز به این فرمول ساده تن ندهیم، فردا شاید همین حداقل را هم از دست بدهیم، زیرا هر چه میگذرد هم در سراسر جهان امروز، ما آدمیان از هم گسستهتر شدهایم و هم جامعه ما به دلایل متعدد اختلافات بنیادیتری پیدا کرده و پیوندهایش بهسان نخی نازک درآمده است. این اشتراکهای حداقلی تنها جاییست که هنوز در آن عاملیت داریم یا دستکم میتوانیم داشته باشیم؛ ولو با شانس کم. بقیه ماجرا، جبرِ زمان و مکان است و تصمیم دیگران که بر ما تحمیل میشود و سخن گفتن از آن موضوعیت ندارد.
✍ آرین رسولی
Post #1698
1.91K