روز جهانی فلسفه و ایران
در روز جهانی فلسفه، هر صاحب تأملی ناگزیر است نگاهی به تاریخ خویش اندازد و ببیند که این سرزمین، با همه شکوه سنتهایش، در کدام رهگذر از قافلهی اندیشه بازمانده است. ایران ما، با آن پیشینهی بلند و با آن گنجینهی ادبیات، همواره دل در گرو شوریدگی و شاعرانگی داشته؛ عالمی که در آن «حال» بر «قال» میچربد و «الهام» بر «استدلال» مقدم است. ما از دیرباز عادت کرده بودیم که درد جان را با نالهای عرفانی یا بیتی آسمانی درمان کنیم، نه با پرسشی سخت، نه با سنجشی خردمندانه.
حال آنکه فلسفه، این دنیای ظریف خرد، در دیاری دیگر منزل گزیده بود؛ بهویژه یونان، در همان روزگاری که ما به دنبال «راز آسمان» در غزل و مناجات بودیم، بنای تمدنی را گذاشت که بر ستونهای تعقل و گفتوگو استوار بود. آنجا پرسش نه گناه بود و نه بیادبی؛ فضیلت بود. آنجا اندیشیدن نه خطری سیاسی تلقی میشد و نه ضعف عرفانی؛ بل بنیاد هر هنر، دانش و هر سامان اجتماعی بود.
در ایران اما، فلسفه غالباً مهجور ماند. هرگاه سری از خاک اندیشه برآورد، یا در سای فقه مستور شد، یا در برابر سطوت عرفان به حاشیه رانده شد. گویی تقدیر این سرزمین چنین رقم زده بود که فیلسوف، همیشه مهمان ناخوانده مجلس اهل دل باشد؛ کسی که میپرسد «چرا؟» در میان کسانی که میخواستند «ببینند» یا «بشنوند»، نه اینکه «بیندیشند». از اینروست که تاریخ ما به جای فلسفهورزی، رنگ و بوی شور و شهود گرفته است، و این عمدهترین مانعی بود که ما را از ساختن بنیادهای عقلانی تمدن بازداشت.
امروز، در روز جهانی فلسفه سخن از سرِ ملامت نیست؛ بلکه از سرِ بیداری است. ملتی که میخواهد خود را از تکرار خطاهای تاریخی برهاند، چارهای جز آن ندارد که فلسفه را نه کالای لوکس دانشگاهها، بلکه ضرورت حیات جمعی بشمارد. باید بدانیم که تمدن با شاعرانگی زنده نمیماند. عرفان هرچند دل را آرام کند، خانهای برای جامعه نمیسازد.
اگر یونان با فلاسفه باستان و سپس وامداران آن توانست مسیر جهان را دگرگون کند، ما نیز میتوانیم؛ مشروط به آنکه فلسفه را از انزوا بیرون آوریم و آن را همچون چراغی در خانه و مدرسه و جان خود روشن کنیم.
روز فلسفه یادآور آن است که ایران، اگرچه دیر، اما هنوز میتواند به کاروان خرد بپیوندد—به شرط آنکه، پرسیدن را گناه ندانیم و اندیشیدن را فضیلت بشماریم؛ آنچه تاکنون از آن بیبهره بودهایم. چنانکه در جایی دیگر در باب روشنفکری آوردهام(جریان نیمه-روشنفکری در ایران) که روشنفکران ما دچار نوعی تضاد و تعارض تاریخی شدهاند.
برخلاف جریان روشنفکری در مغربزمین، روشنفکران ما در ایران نتوانستند بر پیشینهای فرهنگی تکیه کنند که بهسان یونان باستان بر بنیان عقلانیت انتقادی و اندیشهی فلسفی سامان یافته باشد؛ و این امر علتی روشن دارد: در فرهنگ ما هرگز روزگاری نبوده که در آن فلسفهورزی بهصورت نظاممند و پیوسته حضور داشته باشد. در تاریخ ما، به خلاف تاریخ یونان همواره این شاعرانگی و عارفانگی و مناسبات مرید و مرادی بوده است که مجال بروز یافته و اندیشهی فلسفی را به کناری رانده است.
اگر روشنفکران غربی در عهد رنسانس(به معنای زایش مجدد) از نوزایش یا تجدید حیات سخن میگفتند، پشت سر آنان سنتی ستبر از فلسفهورزی قرار داشت، نه آنچه ما به ارث بردهایم، یعنی سنتی که اساس آن بر شوریدگی شاعرانه و تبعیت مریدانه است و از بنیاد با جهانبینی فلسفیِ مبتنی بر عقل نقاد در تعارض است.
درست به وارونهی فرهنگ یونان باستان که نطفهی اصلی مدرنیته را بست —که در آن فلسفه در مرکز بود و شعر در حاشیه—فرهنگ ما بر بستری شکل گرفته که در آن شعر رواج دارد و فلسفه در حاشیه مانده؛ شعر ارج یافته و فلسفه در بسیاری از مقاطع، طرد و حذف شده است. مقایسهی رویکرد افلاطون به شاعران که آنان را از آرمانشهر خود میراند و نگرش غزالی به فلاسفه، که آنان را تکفیر میکرد، نمونهای روشن از این وارونگی تاریخی است.
باری به بهانه روز جهانی فلسفه بد نبود که مرور کوتاهی کنیم به یکی از دردهای اصلی کمتر دیده شده که بسیاری هنوز به شناخت اصیل از آن نرسیدهاند؛ فقدان فلسفه و بدتر از آن، فقدان شناخت فلسفه که ریشه آن به دانشگاهها و علوم انسانی کشیده شده است. امروز کوتهفکران زیادی بر جایگاه اهل فلسفه و علوم انسانی(که زیربنای آن فلسفه است و شرح آن به تفصیل خواهد کشید) تکیه زدهاند. اما نور امیدی هم اگر باشد، نگاهی گشودهتر به عقل نقاد و پرسشگریست که گرچه هنوز بسیار مورد غفلت است، اما جبر جغرافیایی-تاریخی دوران، برخی را ناگزیر به سوی این نگاه سوق داده است. البته هنوز طفل فلسفه در این جغرافیا ناقص مانده و هنوز به هر آسیبی در عقبماندگی ما توجه میشود اما غفلت از فلسفهورزی هنوز پابرجاست. روز جهانی فلسفه را باید با صدایی رسا بر اندک اهالی واقعی این وادی تبریک گفت.
✍ آرین رسولی
1404/8/29
@arian_xboy
Post #1694
3.09K