کتاب خواندن یک تفریح نیست،
یک نیازه... 📚📚📚
کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست
#فرناندو_پسوآ
وطن پرندهِ پَر در خون ...
Post #20260
2.18K
به نام ایران، به نام روزهای روشن..
همراهان جان، عزیزان ِ من و کتابی
سالهاست اینجا، در گوشهای از این جهان مجازی، کنار هم نفس کشیدیم،
از روزگار گفتیم، از شادیها و غمها، از ایران گفتیم، از مردمش، از امیدهایی که گاهی جوانه زدند و گاهی زیر بار این همه خستگی، سر خم کردند.
اما این روزها، بیش از همیشه خستهام...
نه از نوشتن، که از دیدنِ این همه خستگی در چشمهای مردم سرزمینم.
از شنیدن آههایی که عادت کردهایم بیصدا بکشیم،
از دلهایی که روزبهروز بیشتر تاب میآورند و کمتر فرصت زندگی کردن پیدا میکنند.
گاهی آدم باید کمی دور شود..
نه از مهر،
نه از آدمها،
نه از ایران...
بلکه از هیاهوی روزگار، تا دوباره خودش را پیدا کند.
برای همین، مدتی اینجا سکوت خواهم کرد.
نمیدانم این «مدت» چقدر به درازا خواهد کشید،
شاید روزی دوباره با دستی پر و دلی آرامتر برگردم،
شاید هم دیرتر از آنچه فکر میکنم.
اما اگر بازگشتم،
دوست دارم نخستین واژهای که اینجا مینویسم، "امید" باشد و "آزادی"
امید به روزهایی که خنده بر لب مردم این سرزمین، از سر آسودگی باشد، نه از سر فراموشیِ درد.
شاید این پایان نباشد؛
شاید تنها مکثی باشد
میان دو فصل از یک قصه
تا آن روز،
مراقب خودتان باشید و هوای دلهایتان را داشته باشید.
اگر در این سالها یکی از مطالب ارائه شده و یا نوشتههایم به دلتان نشست،
اگر کلمهای همراهتان شد،
اگر لحظهای لبخند زدید یا اندکی از سنگینی دلتان کم شد،
همین برای من کافیست.
میروم تا کمی نفس بکشم؛
اما مهر شما و این سرزمین،
همچنان در دل من خواهد ماند.
به امید دیداری دوباره،
در روزهایی روشنتر...
در ایرانی آرامتر...
در دلهایی امیدوارتر. 🤍🌱
برقرار باشید و #پاینده_ایران
✍ا.م
ارادتمند شما ادمینِ #من_و_کتاب
همراهان جان، عزیزان ِ من و کتابی
سالهاست اینجا، در گوشهای از این جهان مجازی، کنار هم نفس کشیدیم،
از روزگار گفتیم، از شادیها و غمها، از ایران گفتیم، از مردمش، از امیدهایی که گاهی جوانه زدند و گاهی زیر بار این همه خستگی، سر خم کردند.
اما این روزها، بیش از همیشه خستهام...
نه از نوشتن، که از دیدنِ این همه خستگی در چشمهای مردم سرزمینم.
از شنیدن آههایی که عادت کردهایم بیصدا بکشیم،
از دلهایی که روزبهروز بیشتر تاب میآورند و کمتر فرصت زندگی کردن پیدا میکنند.
گاهی آدم باید کمی دور شود..
نه از مهر،
نه از آدمها،
نه از ایران...
بلکه از هیاهوی روزگار، تا دوباره خودش را پیدا کند.
برای همین، مدتی اینجا سکوت خواهم کرد.
نمیدانم این «مدت» چقدر به درازا خواهد کشید،
شاید روزی دوباره با دستی پر و دلی آرامتر برگردم،
شاید هم دیرتر از آنچه فکر میکنم.
اما اگر بازگشتم،
دوست دارم نخستین واژهای که اینجا مینویسم، "امید" باشد و "آزادی"
امید به روزهایی که خنده بر لب مردم این سرزمین، از سر آسودگی باشد، نه از سر فراموشیِ درد.
شاید این پایان نباشد؛
شاید تنها مکثی باشد
میان دو فصل از یک قصه
تا آن روز،
مراقب خودتان باشید و هوای دلهایتان را داشته باشید.
اگر در این سالها یکی از مطالب ارائه شده و یا نوشتههایم به دلتان نشست،
اگر کلمهای همراهتان شد،
اگر لحظهای لبخند زدید یا اندکی از سنگینی دلتان کم شد،
همین برای من کافیست.
میروم تا کمی نفس بکشم؛
اما مهر شما و این سرزمین،
همچنان در دل من خواهد ماند.
به امید دیداری دوباره،
در روزهایی روشنتر...
در ایرانی آرامتر...
در دلهایی امیدوارتر. 🤍🌱
برقرار باشید و #پاینده_ایران
✍ا.م
ارادتمند شما ادمینِ #من_و_کتاب
- 💔 61
- ❤ 21
- 🙏 2
- 🐳 2
- 👏 1
- 🤝 1
- 🫡 1