#داستان_کوتاه📚
در دوران تعطیلات هستیم. دو روز تعطیلی عید شکرگزاری که خورده تنگِ آخر هفته و شده چهار روز تعطیلات پشت سر هم. مغز و بدن من خیلی به این همه تعطیل بودنِ پشت سر هم عادت ندارد. از صبح دارم مثل ابری که گرفتار باد اردیبهشت شده، بیهدف از این ور به آن ور میروم که حالا چه کار کنم؟ مغزم بلد نیست چطور تعطیلات را سپری کند. مثل زندانیای که بعد از پنجاه سال آزاد شده باشد و دیگر زندگی در آزادی را بلد نباشد. زندگی کردن انگار یک مهارت است که لزوما بلدش نیستم. رفتم سراغ آرشیو آهنگهایم تا مرتبشان کنم. عجب آرشیو مزخرفی دارم. در واقع یک تعداد آهنگ بیخود که آدم را مصمم میکنند تا هر چه زودتر نشستن لب حوض کوثر را تجربه کند. چرا من اصلا موسیقی خوب گوش دادن را بلد نیستم؟ شاید تقصیر کریسدیبرگ باشد که تمام بیست سال اول زندگیام را تسخیر کرده بود. تعصب کورکورانهی عجیبی رویش داشتم. اگر یک روز پیام میداد که همین دیشب به او وحی شده و او حالا امام کریس است و آمده که جهان را نجات دهد، بدون شک نفر اول بودم که میرفتم دوبلین تا در رکاب آن حضرت شمشیر بزنم و خونها بریزم. فقط آهنگهای او را گوش میدادم. همین شد که مهارت گوش دادن و شناختن موسیقی خوب را از دست دادم. از یک جایی به بعد هم کریس را گذاشتم کنار و دیگر چیزی گوش ندادم. چیزی نداشتم که گوش بدهم. رسیدم به دوران بیآهنگی. دوران رانندگی در سکوت. باغبانی در سکوت. جارو زدن در سکوت. حمام کردن در سکوت.
همهی تخممرغهایم را ریخته بودم در یک سبد و سبد افتاد و همه شکستند. مثل خانم و آقای سهرابی که محور زندگیشان شده بود بچه. شادی و تفریح و غم و ساعت مستراح رفتن و مهمانی و معاشرت و الخ. خیلیها اینطورند لابد. ته ماجرا هم معمولا این میشود که هویتشان با بچه تعریف میشود. میشوند بابای محمد کامبیز. مامان ساجدهمهلا. مثل من که فقط کریسدیبرگ گوش میدادم. بعد هم بچهها میروند پی زندگی خودشان. که باید هم بروند. حالا والدین ماندهاند و دوران بیبچگی. دوران سکوت. مهارت زندگی کردن را هم یاد نگرفتهاند. مثل من که بلد نیستم چطور تعطیلات را سپری کنم. همه چیز تبدیل میشود به یک انتظار مبهم. انتظار برای اینکه زنگ بزنند. انتظار برای رسیدن به آخر هفتهها و تعطیلات سال نو و دیدنشان. دوران بیهویتی و فراموشی. همان بلایی که کار مداوم سر آدم میآورد. یا تعصب من روی کریسدیبرگ. یا همان بدبختی که همهی تخممرغهایش را گذاشت توی یک سبد و پایش رفت روی پوست موز و با مغز خورد زمین و تخممرغها رفتند لب حوض کوثر.
هر سال وقتی تعطیلات میرسد و من مستاصل میشوم، با خودم عهد میکنم که از حالا به بعد به زندگیام بعدهای جدید میدهم. میشوم مرد هزاربُعد. که طبیعتا زر میزنم و از دوشنبه زندگی تکبعدی و آمیبطور خودم را از سر میگیرم. مثل آدمی که همهی سرمایهی زندگیاش را سیبزمینی بخرد و انبار کند به امید روزی که قیمتش چهار برابر شود. که احتمالا موش و کپک ترتیب امید و آرزوهایش را میدهند و خلاص. مثل آدمی که تمام عواطفش را روی فقط یک نفر سرمایهگذاری میکند و بالاخره روزی میآید و آن یک نفر ناامیدش میکند. همهی اینها انسانهایی هستند که مهارتشان در بیمهارتی است.
خلاصه، آهنگ ندارم که گوش بدهم. شاید آن زندانی سابقهدار بعد از آزادی و درک بیمهارتیاش، از سر عمد برود و پفک بدزد. بعد خودش را معرفی کند به پلیس تا برگردد به همان حباب سابق. همان سلول همیشگی که هویتش را به شکل چوب خط روی دیوارهای نمورش حک کرده است. یا خانم و آقای سهرابی، پشت سر هم معجون عسل و گردو و موز و ویاگرا بخورند تا شاید دوباره یک هویت جدید به دنیا بیاورند. من هم دوشنبه برگردم سر کار. سر چیزی که هویتم را تعیین کرده است. توی راه هم آلبومهای قدیمی کریسدیبرگ را گوش میدهم. هویت ما در القاب ماست. جدن.
✍#فهیم
من و کتاب
Post #20252
1.26K
- ❤ 17
- 💯 1