یکی دیگر از «ما» کم شد.چند جان دیگر باید فدا و قربانی شود تا شاید مسئولان وزارتخانه و دانشگاه، بالاخره بپذیرند که مسئله فقط «فشار کاری» نیست؛ مسئله، ساختاری است که آدمها را آرامآرام فرسوده میکند و بعد، وقتی یکی از آنها دیگر توان ادامه دادن ندارد، برایش پیام تسلیت منتشر میکند؟
ما دربارهی عدد و آمار حرف نمیزنیم. هر بار که یکی از ما میرود، یک زندگی از دست میرود؛ زندگیِ انسانی که صبحهایی برای بیدار شدن داشت، شبهایی برای برگشتن به خانه، آدمهایی که دوستش داشتند، آدمهایی که دوستشان داشت، برنامههایی که برای فردایش ریخته بود، خستگیهایی که قرار بود بالاخره تمام شوند و رؤیاهایی که هنوز فرصت به دنیا آمدن پیدا نکرده بودند. ما فقط یک «پزشک» یا یک «دانشجو» را از دست نمیدهیم؛ یک جهان کوچک فرو میریزد.
اینکه دکتر کیان رحمانی در اثر شدت و فشار کار دچار ایست قلبی شده باشد یا زیر بار فشارهای کاری، دست به پایان خودخواستهی زندگیاش زده باشد، در مسئولیت دستاندرکاران این سیستم تفاوتی ایجاد نمیکند. مسئله این است که انسانی در این ساختار از دست رفته است؛ انسانی که میتوانست هنوز زنده باشد، هنوز کنار دوستانش بنشیند، هنوز درس بخواند، هنوز طبابت کند، هنوز عاشق شود، سفر برود، بخندد، خسته شود و دوباره فردا صبح از نو شروع کند. اما دیگر فردایی برای او وجود ندارد.
هنوز داغ دکتر شیرانی تازه است. عرفان، فرهاد، آیدا و حالا دکتر کیان رحمانی. این تنها فهرست از دست دادنهای ما در یک سال گذشته است. پشت سر هم اسمهایی که برای ما فقط چند کلمه نیستند؛ هر کدامشان صورتهایی بودند که میشناختیم، صداهایی بودند که شنیده بودیم، آدمهایی بودند که در همین راهروها راه رفته بودند و یک روز، درست مثل ما، خیال میکردند هنوز فرصت زیادی برای زندگی کردن دارند.
اینها فقط مرگهای پراکندهای نیستند که بتوانیم هر کدام را جداگانه، با یک پیام تسلیت، به گوشهای از حافظهمان بفرستیم و بعد به زندگی عادی برگردیم. وقتی یک اتفاق، دوبار و سهبار و پنجبار تکرار میشود، دیگر نمیتوان همهچیز را به «حادثه» فروکاست. وقتی زندگی آدمها یکی پس از دیگری در برابر چشمان ما خاموش میشود، دیگر سؤال فقط این نیست که «چه اتفاقی افتاد؟»؛ سؤال این است که «چرا هیچچیز تغییر نکرد؟»
میگویند راههای قدیمی به درهای قدیمی میرسند. حالا ماییم و این پرسشها: آیا پس از مرگ دکتر شیرانی، تجدیدنظری جدی در شیوهی آموزش رزیدنتها و فشار کاری آنان صورت گرفت؟ آیا مرگ عرفان و فرهاد باعث شد دانشگاه برای حفظ و تأمین سلامت روان دانشجویان، تمهیدی جدی، عملی و پایدار بیندیشد؟
و حالا، آیا مرگ دکتر کیان رحمانی بالاخره قرار است چیزی را تغییر دهد؟ یا باز هم مدتی میگذرد؛ چند پیام تسلیت منتشر میشود، چند مراسم برگزار میشود، چند نفر چند روزی سیاه میپوشند و بعد، همهچیز دوباره به همان روال سابق بازمیگردد؟ دوباره شیفتها شروع میشوند، دوباره کشیکها، دوباره فشار، دوباره خستگی و دوباره آدمهایی که با چشمهای بیخواب سر کلاس و بیمارستان حاضر میشوند و یاد میگیرند خستگیشان را پنهان کنند؛ چون در این سیستم، انگار همیشه باید کمی بیشتر دوام آورد.
اما مسئله اینجاست: ما تا کجا باید دوام بیاوریم؟چند نفر دیگر باید جلوی چشم ما از دست بروند تا بفهمیم این سیستم فقط از آدمها «پزشک» نمیسازد؛ گاهی دارد آدمها را از زندگی تهی میکند؟ چند صندلی دیگر باید خالی شود؟ چند خانوادهی دیگر باید چشمانتظار کسی بمانند که دیگر از در وارد نمیشود؟ چند مادر باید منتظر صدای کلید در بماند؟ چند دوست باید شمارهای را در گوشی نگه دارد که دیگر هیچوقت زنگ نمیخورد؟
ما نمیخواهیم بعد از هر مرگ، فقط در سوگ بنویسیم. نمیخواهیم هر بار چند روزی داغدار باشیم و بعد، با ترس از اینکه «نکند بعدی، نوبت ما باشد»، دوباره به همان راهروها برگردیم. ما حق داریم زنده بمانیم. حق داریم پزشک شدن را با زندگی کردن جمع کنیم. حق داریم خسته باشیم، بدون اینکه خستگیمان به فروپاشی برسد. حق داریم کمک بخواهیم، بدون اینکه کمک خواستن را ضعف بدانند. حق داریم در این مسیر، انسان باقی بمانیم.
به خانوادهی محترم دکتر رحمانی، دوستانش، ورودی ۹۸ مهر پزشکی و همهی کسانی که این روزها بغض، امان گلویشان را بریده است، عمیقاً تسلیت میگوییم.
کاش این بار، این «ما»ی کمشده، فقط یک عدد دیگر در میان آمار نباشد.
@anjomane_pezeshki