تحلیلی بر رمان روسلان فاجعهی وفاداری در روزگار اسارت اثر گئورگی ولادیموف
🖊کژال مافی
یک سگ چگونه شما را شگفت زده میکند؟ ظاهرش؟ قوی بودنش؟ بامزگی و بازیگوشیاش؟ یا میزان وفاداریاش به شما
گاهی تراژدی فقط این نیست که آزادی را از کسی بگیرند؛ این است که چنان تربیتش کنند که حتی پس از رفتن زندانبان، هنوز نتواند از زندان بیرون بیاید. داستان یک سگ، که قرار نیست تراژیک باشد، بلکه روایت سیستمی است که موجودات تحت سلطهاش را چنان شکل میدهد که حتی پس از فروپاشی آن نظام، همچنان در چارچوب ارزشها و فرمانهایش زندگی میکنند.
در این رمان ما با داستان زندگی سگی به نام روسلان همراه میشویم، که برای اردوگاههای کار اجباری در شوروی تربیت شده، او انتخاب نمیکند که چیزی درست یا غلط باشد. انسانهایی که درون اردوگاه و مسئول یا به قول رمان مربیهای استخدامی هستند به آن سگ و دیگر سگها آموزش میدهند که چه چیز بد و چه چیز خوب است، این سگها باید به دنبال زندانیان فراری، بروند و هیچکس هم از آنها توقع رحم ندارد، آنها باید فرمانهای صاحبان را اطاعت کنند. سگهایی که سرپیچی میکنند با تنبیه مواجه میشوند.
روسلان وفادار است و آن را وظیفه و مقدس میداند، به دستورات عمل میکند، حتی بعداز اینکه اردوگاه از بین رفت او نمیتواند آزادانه زندگی کند او همچنان به اردوگاهی خدمت میکند، که پایان یافته است.
در بخشی از متن کتاب چنین آمده:
روسلان نه از ترس و نه از روی حسابگری بلکه از روی فرمان وجدان خدمت میکند به نام عشقی بزرگ به انسانها، نقشی را که برعهدهاش گذاشتهاند، نقش نگهبان و در صورت لزوم جلاد را میپذیرد هرچند میداند برای سگها فرجام خدمت همواره مرگ است، آنهم به دست صاحبانشان.
ما میدانیم که سگها موجودات وفاداری هستند اما ولادیموف مارا وادار میکند از وفاداری سگ بیزار شویم و سگ را به سرپیچی از دستورات قدیمی فرا بخوانیم و مدام میگوییم روسلان نه بگو انجام نده.
چرا باید وفادار بمانی وقتی سیستمی که به آن وفاداری، ذهنیت آزادی را از تو گرفت و دنیای تو را محدود به اردوگاه کرد!؟
برای تو خوب و بد را ترسیم کرد و کوچک ترین تخلف تو را با سختترین مجازاتها تنبیه کرد.
تو به او وفادار بودی روسلان اما آن اردوگاه برای تو چه کرد؟ حالا که آن اردوگاه از بین رفته چه چیزی برای اطاعت و پیروی باقی مانده؟
اما وفاداری برای روسلان معنای دیگری دارد او مدام برای خودش نظمهایی که از قبل در ادراکش نهادینه شده را ترسیم میکند و با جهان تغییر کرده مطابقت میدهد.
او در پی خدمت و هماهنگی قدیم است در حالی که نظم قدیم فروپاشیده اما او بیخبر است یا دست کم توجهی به تغییرات نمیکند شاید هم قدرت ادراک جهان تغییر کرده را ندارد.
او به جهانی باور دارد که درون ادروگاه برایش ترسیم شده بود و دنیا را با معیارهایی که آموخته بود میسنجد. رفتارهایش را معنادار، درست و هدفمند میداند.
روسلان نمیداند چگونه آزاد باشد، زندگی بدون دستور را بلد نیست.
بخشی از کتاب:
به نظر روسلان ، هیچ نظم جهانی نمیتواند زیباتر از دنیای محصور میان سیمهای خاردار و صفوف هماهنگ و منظم زِکها باشد، که تحت حفاظت سرپرستان خود _صاحبان سگها _به سویآینده روشن در حرکتاند.روسلان به دنبال زندانیی میرود که دیگر آزاد شده و همواره در تعقیب اوست بیچاره نمیداند زندانی آزاد شده دیگر برای کسی مهم نیست اما همچنان به خدمت خود ادامه میدهد تا به وظیفهاش عمل کرده باشد یا از نگاه ما خوش خدمتی کند برای صاحبان .
روسلان زندانی را ژولیده مینامد.
ژولیده فکر میکند روسلان به او علاقه دارد در حالی که او همچنان به ژولیده به چشم زندانی نگاه میکند و منتظر صاحبان یا همان سربازان اردوگاه است که بیایند و او را به زندان برگردانند.
روسلان به سگهای ولگرد و از نژادهای دیگر بی محلی میکند و به دید تمسخر به آنها نگاه میکند حتی وقتی یکی از سگها میخواهد با او مهربان باشد روسلان او را پس میزند. او نمیپذیرد که با پایینتر از خود همنشین شود او خودش را برتر میداند.
موجودی که خودش تحت سلطه نظام قدیم است برای دیگران درجه بندی میکند!
بزرگ ترین غم روسلان آنجاست که فرصت نکرد با دنیایی غیر از دنیایی که برایش ترسیم کرده بودند روبهرو شود.
شاید کمی بازیگوشی
دنبال پروانهای رفتن و..
حقش بود...
در صفحات پایانی رمان روسلان ما را به زمانی میبرد که توله بود. مادرش چون روسلان انتخاب صاحبان بود، فقط به او شیر میداد و صاحبان تصمیم گرفتند دیگر تولهها را از بین ببرند چون توانایی روسلان را نداشتند.
روسلان به مطیع بودن مادرش شک میکند او میپرسد:
چرا مادرم وقتی تولههایش رابردند حمله نکرد؟
آیا مادرش از دنیایی بی رحم بیرون خبر داشت؟
یا او هم اسیر دنیایی بود که برایش ساختند؟
#Note
📃 @andishee_noo 🍃