حمام برای او تنها نقطهی امنِ خانه است. برهنه است و برهنه فکر میکند. جایی که مجبور نیست لبخند بزند، سر تکان دهد و دوباره لبخند بزند. هیچ استحالهای آنجا نیست. هیچ نقابی. تمامِ اشکها و لبخندهایش به حمام ختم میشوند. تنها در حمام است که از پسِ تماشای خودش برمیآید. در حمام بود که توانست یک سوگواریِ درخور برای «میم» برگزار کند. در آنجا بود که فهمید نه تنها «میشود» بدونِ او، بلکه «باید» بدونِ او زندگی کرد. حمام برای او محلِ شستشو نیست. صومعه است. میشود نِشست و هیچ کار نکرد. زمان تغییر کاربری میدهد، لخت میشود و میایستد، و میشود از فقدانش استفاده کرد: فرصتی برای نشستن و زل زدن به حفرهی خالیِ روح در اعماقِ آینهای بخارگرفته.
ـ در خواب مسئولیت آغاز میشود، دلمور شوارتز
آناماکا، آغاز بینام زمستان.
Post #4350
835

- ❤ 20
- ❤🔥 5
- 🕊 2
- 🐳 1