«انسانیت را دوست میدارم، اما از خودم در شگفتم. هرچه بیشتر انسانیت را در مفهوم عام دوست میدارم، انسان را در مفهوم خاص، یعنی مجزا، به صورت فردی، کمتر دوست میدارم. در رؤیاهایم اغلب به طرحریزیهای ایثارگرانه برای خدمت به انسانیت رسیدهام، و اگر ناگهان پای ضرورت به میان میآمد، چه بسا با تصلیب روبهرو میشدم؛ و با اینهمه به تجربه میدانم که نمیتوانم روی هم دو روز با کسی در یک اتاق سر کنم. همین که کسی نزدیکم باشد، منش او حرمتم را به هم میزند و آزادیم را محدود میکند. طی بیست و چهار ساعت حتی از بهترین آدمها هم زده میشوم؛ از یکی به این دلیل که دیر دست از غذا میکشد، از دیگری به این دلیل که سرماخوردگی دارد و مرتب فین میکند. نسبت به آدمها، در همان لحظهای که نزدیکم میآیند کینهدار میشوم. اما پیش آمده است که هر چه بیشتر از آدمها به طور فردی بیزار میشوم، عشقم به انسانیت شعلهورتر میشود.»
برادران کارامازوف، داستایفسکی
آناماکا، آغاز بینام زمستان.
Post #4355
819
- ❤ 23
- ✍ 2
- ❤🔥 2
- 🕊 1