دکتر محسن فیض اللهی:
جواد طباطبایی؛ فیلسوف ایرانِ هنوز-نیامده
به مناسبت هشتادمین زادروزش...
محسن فیضاللهی
در مواجهه با سیدجواد طباطبایی، تقریباً همیشه یک سوءتفاهم پایدار وجود داشته است: این تصور که پروژه فکری او «به نتیجه نرسید»، در نگاه اول شاید معقول به نظر رسد؛ زیرا ما عادت کردهایم ارزش یک متفکر را با میزان نفوذ اجتماعی، تأثیر سیاسی یا دستکم با قابلیت ترجمهی سریع اندیشهاش به نسخههای عملی بسنجیم.
بااینحال، آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته، نه محتوای نظری آثار او، بلکه نسبت بنیادین این آثار با «زمان» است. گویی بخش مهمی از سوءتفاهمی که پیرامون «فیسلوف ایرانشهر» شکل گرفته، نه از دشواری زبان او، نه از تندی داوریهایش، بلکه از ناتوانی ما در تشخیص زمانِ اندیشهی او ناشی میشود.
طباطبایی را اغلب در متن مسائل روز سنجیدهاند، اما شاید مسئله دقیقاً برعکس باشد. شاید پروژهی فکری او اساساً برای اکنونِ ما نوشته نشده بود؛ بنابراین او نه متفکر ایران امروز، بلکه متفکر «
ایرانِ هنوز-نیامده» بود.
طباطبایی از همان آغاز کار فکریاش کوشید مسئلهای را طرح کند که در سنت روشنفکری ایران کمتر بهدرستی فهم شده بود؛ اینکه بحران سیاست در ایران، پیش از آنکه بحران اراده یا اخلاق یا مدیریت باشد، بحران مفاهیم است. او بر آن بود که بدون بازسازی زبان اندیشهٔ سیاسی، هر سخن گفتن از اصلاح، توسعه یا حتی مقاومت، ناگزیر در سطح باقی میماند. یعنی عملاً میگفت
جامعهای که هنوز سؤال ندارد، جواب برایش سم است.[گزاره از نگارنده است] چنین موضعی، بهطور طبیعی، او را در وضعیتی «
زمانِناهمزمان»* قرار میداد؛ زیرا جامعهای که هنوز زبان حقوقی، تاریخی و نظری لازم برای فهم سیاست مدرن را نیاموخته، نمیتواند با کسی که از فروپاشی آن زبان سخن میگوید، رابطهای بیواسطه برقرار کند؛ بنابراین او «زودتر از موعد» سخن میگوید. نه به این معنا که پیشگو یا آیندهبین باشد، بلکه از آن جهت که مفروضات حداقلی فهم سخنش هنوز در جامعهای که با آن حرف میزد، شکل نگرفته بود.
در اینجاست که احساس «بیربط بودن» آثار طباطبایی شکل میگیرد؛ احساسی که بیش از آنکه داوریای دقیق باشد، واکنشی غریزی به فاصلهی زمانی است. او از دولت، قانون، تاریخ و سنت سخن میگفت، اما نه در مقام پاسخ به بحرانهای روزمره، بلکه در مقام تحلیل شرایط امکان طرح خودِ مسئله. به بیان دیگر، طباطبایی در سطحی از انتزاع میاندیشید که هنوز به مسئلهی عمومی بدل نشده بود. همین تقدم نظری، او را همواره در معرض این داوری قرار میداد که «مسئلهی امروز» را نمیفهمد، حال آنکه مسئلهی اصلی او، فقدان فهم تاریخی از امروز بود.
طباطبایی بهخوبی آگاه بود که اندیشهی سیاسی، اگر قرار است جدی باشد، نمیتواند شتابزده به توصیه و نسخه فروکاسته شود. او بارها، مستقیم یا غیرمستقیم، نشان داد که جامعهای که هنوز نسبت خود را با تاریخش روشن نکرده، نمیتواند سیاست را بهدرستی بفهمد، لذا تاریخ را نه بهعنوان خاطره، بلکه بهعنوان شرط امکان سیاست میفهمید. از همین روست که در آثار او، حرکت دائمی بهسوی عقب دیده میشود؛ بازگشت به تاریخ اندیشه، به لحظهی زایش مفاهیم، به نقاط گسست. این بازگشت، نه نوستالژیک بود و نه محافظهکارانه؛ تلاشی بود برای فهمیدن اینکه چگونه اکنونِ ما، بدون آنکه خود بدانیم، ساخته شده است.
در این چارچوب است که باید به این نکتهی تعیینکننده توجه کرد؛ متفکری که میدانست پروژهاش در زمانهاش به ثمر نمینشیند. این آگاهی، نه نشانهی یأس، بلکه نشانهی نوعی عقلانیت تاریخی است. طباطبایی میدانست که بازسازی مفاهیم بنیادین سیاست، امری نیست که در افق یک نسل یا یک مقطع سیاسی به نتیجه برسد. او میدانست که آثارش قرار نیست فوراً فهمیده شوند، به اجماع بدل شوند، یا به سرمایهی نمادین بدل گردند. بااینحال، دقیقاً بهدلیل همین آگاهی، از پیگیری پروژهاش دست نکشید. این انتخاب آگاهانه، مسیر فکری و نهادی او را نیز تعیین کرد. او آگاهانه راهی را رفت که: نه به نهاد قدرت ختم میشد، نه به محبوبیت دانشگاهی و نه به روشنفکری عامهپسند. این سه «نه»، حاصل تصادف یا تندخویی شخصی نبودند؛ پیامد منطقی موضعی بودند که سیاست را امری مفهومی و تاریخی میدانست، نه صرفاً میدانی برای مداخلهی فوری.
طباطبایی نمیتوانست به قدرت نزدیک شود، زیرا قدرت به پاسخهای سریع نیاز دارد، نه به تعلیق پرسش. نمیتوانست در دانشگاهِ عادتکرده به تکرار جا بیفتد، به این دلیل که کار او شکستن عادتها بود، و نمیتوانست روشنفکر عامهپسند باشد؛ چون زبانش آگاهانه از سادهسازی میگریخت. از این منظر، تنهایی فکری «فیلسوف ایرانشهر» را باید نه بهعنوان عارضهای ناخواسته، بلکه بهمثابه شرط امکان اندیشهاش فهم کرد.