«اینجا تماشاخانه نیست»
پیرِ خونآشام وارد شد، جوان را سر برید
باز راوی قهرمان داستان را سر برید
باز راوی دیو غارتپیشهای تصویر کرد
پیشِ پایِ او پریِ آسمان را سر برید
بر سریرِ شانههای خلق فرعونی نشاند
تیغ بر کف هرچه طفلِ بیزبان را سر برید
در دلِ این خاکِ حاصلخیز تیر و نیزه کاشت
نخلهایِ بوستانِ باستان را سر برید
راوی از خون مست بود و شادمان از مرگِ ما
فاتح از تاراجِ باغِ اینزمان بیبرگِ ما
قصهای از نو روایت کرد پیرنگش سیاه
چنگِ شومش را به قانون برد، آهنگش سیاه
صحنهای، بازیگرانش چنگ و دندان آخته
صحنهای، هر سویْ گرگی گردنی افراخته
کنجِ هر دهلیزِ زندانش جوانی زیر تیغ
ذکرِ مادرهایشان: شیون، پدرهاشان: دریغ
قصهای شالودهاش چون لاشه در حال فساد
قصهای در خود رها، جلپارهای در دست باد
صحنه در خون موج میزد، ما تماشاگر شدیم
ما شبیهِ سایهها تنها تماشاگر شدیم
خون شتک میزد به چشمِ خیره و مبهوت ما
خشکتر میشد زبانِ الکن و مسکوت ما
تا یکی فریاد زد: «اینجا تماشاخانه نیست!
بندیانِ دیو و دد! اینجا تماشاخانه نیست!»
ناگهان دیدیم ما هم لابلای قصهایم
هر کدام از ما یکی از نقشهای قصهایم…
#علی_ارجمند
@aliarjomand1
Post #196
2.38K
- 👏 24
- 👍 3
- 👎 2
- 🔥 2