چرا نسل دوم همون اشتباههای نسل اول رو تکرار نکرد؟اگه زیاد با هم زندگیکردن و از مرگ و زندگی رد شدن باعث میشد آدمها همدیگه رو بهتر بفهمن، نسل اول رامنشده باید تا آخر داستان استاد ارتباط سالم میشد. اینها با هم درس خونده بودن، جنگیده بودن، جون همدیگه رو نجات داده بودن، عزیز از دست داده بودن و تقریبا از هر حادثهای که میشد با شمشیر و خون و موسیقی غمگین ازش عبور کرد، عبور کرده بودن. با این حال، همین که پای یه سوءتفاهم جدی وسط میاومد، روش حل مسئلهشون معمولا این بود: اول حرف نزن، بعد بدترین احتمال ممکن رو باور کن، آخرش هم شمشیر بکش. اگه هنوز کسی زنده موند، شاید بعد شونزده سال توضیحات تکمیلی ارائه بشه.
پس مشکل این نبود که وقت کافی با هم نگذرونده بودن. مشکل این بود که جهان تزکیه قبل از اینکه اجازه بده آدمها همدیگه رو بشناسن، نقششون رو تعیین میکرد: وارث، خائن، ناجی، بدهکار، دشمن خاندان. بعد هم انتظار داشت همه تا آخر عمر همون نقش رو بازی کنن.
نسل دوم اما دنیا رو همینقدر مرتب و دستهبندیشده رو تحویل نگرفت؛ نتیجهش رو تحویل گرفت. بزرگترها دربارهی شرافت خاندان حرف میزدن، ولی جینلینگ خودش نتیجهی همون شرافت بود: بچهای بدون پدر و مادر که بین دو خاندان بزرگ شده بود و تقریبا هر بزرگسال مهم زندگیش یا بخشی از حقیقت رو پنهان کرده بود یا قبل از توضیحدادنش مرده بود. واقعا شجرهنامهی این بچه بیشتر از اینکه برای شناخت اقوام مفید باشه، مدرک جرم کل نسل قبل بود.
جینلینگ نمیتونست دنیا رو خیلی راحت به خانوادهی خوب و دشمن بد تقسیم کنه. وی ووشیان هم کسی بود که بهش گفته بودن زندگیش رو نابود کرده، هم داییای بود که هر بار خطر میرسید خودش رو جلو میانداخت تا اون زنده بمونه. وننینگ هم قاتل پدرش بود، اما همون آدم بارها از جانش محافظت کرد. حفظ یه کینهی خانوادگی آبرومند، وقتی آدمهای منفورت مرتب نمیذارن بمیری، واقعا کار پرزحمتیه!
جینلینگ مجبور نبود گذشته رو فراموش کنه یا وانمود کنه هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط دیگه نمیتونست وی ووشیان و وننینگ رو داخل همون دو جملهای نگه داره که از بچگی دربارهشون شنیده بود. نسل قبل معمولا یه آدم رو با بدترین کاری که کرده بود تمام میکرد. نسل دوم فهمید ممکنه کسی بخشی از زخمت باشه، ولی تمام وجودش به همون زخم خلاصه نشه.
سیجوی خودش بزرگترین دردسر برای دستهبندیهای نسل قبله. از خون خاندان ونه، بین لانها بزرگ شده و یکی از شریفترین شاگردهای نسل خودشه. یعنی تمام نظریهی اسم خاندان برای شناختن آدم کافیه با لباس سفید جلوی بزرگان تعظیم میکرد و قوانین گوسو رو هم بهتر از خیلی از خودشان رعایت میکرد.
برای همین جینلینگ و سیجوی لازم نبود مرز میان خاندانها رو بشکنن، خودشون از اول وسط همون مرزها به دنیا اومده بودن.
یعنی نسل اول برای دفاع از خاندانش باید بعضی آدمها رو دشمن میدید. نسل دوم برای پذیرفتن همون دشمنی، باید اول بخشی از خودش رو انکار میکرد.
#TheUntamed
_
@aftercut_byian