بعد از مرگ وی ووشیان، لان وانگجی شونزده سال وقت داشت به این فکر کنه که شناختن یه نفر کافی نیست؛ باید جوری کنارش وایسی که خودش هم این ایستادن رو ببینه.
وقتی وی ووشیان برمیگرده، لان وانگجی دیگه تبدیل به کسی نمیشه که هرکاری کرد بگه «اسلی کینگ، ادامه بده». احتمالا بچه هنوز هم هربار میشنید «لان جان، یه راهی به ذهنم رسیده» به فروپاشی روحی روانی می رسید.
فرقش این بود که دیگه میدونست وی ووشیان ممکنه قانون رو بشکنه، ولی هر قانونی ارزش دفاعکردن نداره؛ مخصوصا توی دنیایی که آدمها میتونستن تمام آداب رو درست انجام بدن، خیلی نجیبانه تعظیم کنن و بعد تو جلسهی رسمی دربارهی نابودی چند بیگناه تصمیم بگیرن.
از اون طرف، وی ووشیان هم تنها کسی بود که با لان وانگجی مثل یه تندیس مقدس رفتار نکرد. بقیه هانگوانگجون رو میدیدن، جوان کامل و دستنیافتنی خاندان لان که احتمالا حتی موقع عطسهکردن هم وقار اجدادش رو حفظ میکرد. وی ووشیان از همون اول فقط لان جان رو دید. سر به سرش گذاشت، عصبانیش کرد و انقد اسمش رو صدا زد تا آدم پشت اون نقاب رسمی مجبور شد خودش رو نشون بده.
وی ووشیان فقط تحسینش نکرد، از پشت نقاب پیداش کرد.
برای همین وی ووشیان استثنایی نبود که لان وانگجی براش قانون رو کنار بذاره. کسی بود که بهش فهموند قانون و اخلاق همیشه یه چیز نیستن. گاهی آدمی که شبونه از دیوار بالا میره و به جای شمشیر با فلوت شیطانی میجنگه، از تمام بزرگانی که صاف توی تالار نشستن و دربارهی فضیلت حرف میزنن، بهتر میفهمه کار درست چیه.
البته این درک عمیق هیچوقت جلوی این رو نگرفت که هربار وی ووشیان یه شر جدید درست میکرد، لان وانگجی چند ثانیه به آسمون نگاه کنه و از نیاکان خاندان بپرسه دقیقا کدوم گناهش باعث شده گیر این پسر بیفته.
#TheUntamed
_ @aftercut_byian
Post #97
948
- ❤ 19
- 👍 1
- 💔 1