#داستان_کوتاه
#چهره
#آلیس_مونرو
#قسمت_هشتم
زندگی بزرگسالی من در تنهایی سر نشد. بهجز شنوندگان برنامهام، دوستهایی هم داشتم. زنهایی هم در زندگیام بودند. بعضی زنها از مردهایی که به نظرشان نیاز به حمایت دارند خوششان میآید. دوست دارند دوروبر اینطور مردها بپلکند تا خودی نشان دهند. من برایشان مورد خوبی بودم. زنی که سالها دوست نزدیک من بود، توی ایستگاه رادیویی ما منشی بود. زن مهربان و منطقیای بود که شوهرش با چهارتا بچه ولش کرده بود. سرنخهایی داده بود که بعد از اینکه آخرین فرزندش مستقل شود، میتوانیم با هم زندگی کنیم. اما دختر آخرش هرگز از خانهٔ مادرش نرفت، بچهدار شد و کمکم احتمال زندگی مشترک ما و تا حدی کل رابطهمان کمرنگ شد. بعد از اینکه بازنشسته شدم و به خانهٔ قدیمیام برگشتم، با او تلفنی صحبت کردم. دعوتش کردم که به دیدنم بیاید. بعد ناگهان شنیدم دارد ازدواج میکند و به ایرلند میرود. باید خیلی خودم را کوچک میکردم تا بپرسم دخترش و بچه هم با آنها میروند یا نه.
اوضاع باغچه خیلی خراب است. گیاههای دائمی هنوز بین علفهای هرز به چشم میخوردند. برگهایی به بزرگی چتر جای ریواسی هفتادهشتادساله را نشان میدهند و نیمدوجین درخت سیب باقیمانده، سیبهای کرمزدهٔ کوچکی دادهاند که من یادم نمیآید چه نوع سیبهایی هستند. هر گوشهٔ کوچکی را که تمیز میکنم، کوهی از علف هرز و بوته جمع میشود. بعد باید پول بدهم تا آنها را ببرند؛ دیگر توی شهر اجازه نمیدهند کسی بوتهها را آتش بزند.
ادامه دارد...
#باهم_کتاب_بخوانیم
https://t.me/Afa_Gh
Post #10617
21
آفاق #داستان_کوتاه #چهره #آلیس_مونرو #قسمت_هفتم نامههای زیادی میگرفتیم؛ از پیرهایی که توی خانه تنها زندگی میکردند، نابیناها، رانندههای جادههای بینشهری کوهستانی، خانمهای خانهداری که وسط روز، با کلی کار آشپزی و اتو کردن، توی خانه تنها بودند و کشاورزانی…Telegram آفاق آفاق را گردیدهام، مهر بتان ورزیدهام بسیار خوبان دیدهام، اما تو چیز دیگری @z_o_h_r_e_h_b
- ❤ 1
- 🕊 1