#داستان_کوتاه
#چهره
#آلیس_مونرو
#قسمت_هفتم
نامههای زیادی میگرفتیم؛ از پیرهایی که توی خانه تنها زندگی میکردند، نابیناها، رانندههای جادههای بینشهری کوهستانی، خانمهای خانهداری که وسط روز، با کلی کار آشپزی و اتو کردن، توی خانه تنها بودند و کشاورزانی که توی تراکتورهایشان هکتارها زمین را شخم میزدند یا صاف میکردند. از همهجای کشور.
وقتی من بالاخره بازنشسته شدم، شنوندههای برنامه از ته دل ناراحت شدند.
میگفتند انگار یکی از اعضای خانواده یا دوستی نزدیک را از دست دادهاند. ناراحتی واقعیشان البته از این بود که برنامهٔ رادیو دیگر هیچ زمان ثابتی از روزشان را پر نمیکرد. آن موقع روز قبلاً بیبرنامه نبودند و بهخاطر همین هم از ته دل متشکر بودند و من از این محبت آنها شرمنده میشدم. در کمال تعجب، من هم احساساتی شبیه آنها داشتم. باید حواسم را جمع میکردم که وقتی بعضی از نامهها را میخوانم، زیر گریه نزنم.
اما با وجود این، خاطرهٔ من و برنامه بهسرعت کمرنگ شد؛ برنامهها و دلبستگیهای دیگر جای آن را پر کردند. من بهکلی از کارم کناره گرفتم و قبول نکردم مناقصههای خیریه اجرا کنم یا سخنرانیهای احساساتی بکنم. مادرم چند سال قبل، بعد از عمری طولانی و پربار، مرده بود، اما من خانهٔ خانوادگیمان را نفروخته بودم. حالا آماده میشدم آن را بفروشم و به مستأجر خانه نامهای دادم تا خانه را تخلیه کند. تصمیم گرفتم خودم مدتی توی خانه زندگی کنم تا اوضاع خانه، بهخصوص حیاط، را سروسامانی بدهم.
ادامه دارد...
#باهم_کتاب_بخوانیم
https://t.me/Afa_Gh
Post #10607
19
آفاق #داستان_کوتاه #چهره #آلیس_مونرو #قسمت_ششم تا اینجا طوری نوشتهام که انگار پدرم دیو داستان و مادرم ناجی و محافظ من بوده است و اعتقاد دارم که این برداشت درست است. اما حتی پیش از آنکه به مدرسه بروم، آنها تنها آدمهای داستان من نبودند و فضای خانه تنها جایی…Telegram آفاق آفاق را گردیدهام، مهر بتان ورزیدهام بسیار خوبان دیدهام، اما تو چیز دیگری @z_o_h_r_e_h_b
- ❤ 2
- 👍 1
- 🕊 1