گفتند اگر بيايی بالای رود،
هر چه سايه بخواهی
از خوابِ ستاره خواهی چيد،
هر چه نور بخواهی
از چشمِ توتيا خواهی ديد.
و من فقط نگاهشان کردم
گفتم من اهل قناعت به همين سقفِ ساده وُ
همين چراغِ شکستهام،
ديگر چه میخواهم از ستاره و آفتاب،
يا ترانه و توتيا ...؟!
گفتند هوا جورِ عجيبی روشن است
آب از آب تکان نمیخورد،
نور و سايه، سکوت، وسوسه، باران ...!
پابهپا
پسينِ روزی دور اتفاق افتاده بود
ما رفتيم
اما سکوت را بُرده بودند
شب را شنيده بودند
و دريا را رودی بود که از بالای کوه میآمد.
ما بالای کوه نشسته بوديم،
گفتند چيزی بگو!
نور و سايه و ترانه ديگر چيست؟
هر چه داريد
هر چه هست
هر چه بايد و همين چراغ
هر چه بايد و همين سقفِ ساده حتی برای شما،
فقط راحتم بگذاريد
بگذاريد به حالِ خودم بروم هوایِ سيگاری
صحبتِ سادهای، يک تبسم خالی
علاقهی پاکی به آب، آدمی، آسمان ...!
شما که شاعر نبودهايد!
#سیدعلی_صالحی
https://t.me/Afa_Gh
Post #10608
46

- ❤ 3
- 👍 1
- 🕊 1