روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستان به هوایِ گشت و تماشای صحرا و دشت، بیرون رفتیم.
چون در موضعی خُرم منزل ساختیم و سفره انداختیم، از دور سگی آن را دید، زود خود را بدانجا رسانید.
یکی از حاضران پاره سنگی برداشت و (چنانکه نان، پیشِ سگ اندازند) پیش وی انداخت.
سگ آن را بوی کرد و بیتوقف بازگشت. ...هر چند آواز دادند، التقات نکرد. اصحاب از آن متعجب شدند!
یکی از آن میان گفت: «میدانید که این سگ چه گفت؟ گفت که این بدبختان از بخیلی و گرسنگی سنگ میخوردند، از خوان ایشان چه توقع توان داشت و از سفرهی ایشان چه تمتع توان گرفت؟»
#جامی
#بهارستان
#حکایت
#نیم_نگاه
https://t.me/Afa_Gh
Post #10605
26