TGViewer
آفاق آفاق @afa_gh · 456 subscribers
Post #10589 38
آفاق #داستان_کوتاه #چهره #آلیس_مونرو #قسمت_چهارم مادرم رژلب نمی‌زد. سینه‌بندهایی می‌بست که زیاد اندامش را نشان نمی‌داد. موهایش را می‌بافت و بالای سرش می‌بست که پیشانی سفیدش را بلندتر نشان می‌داد. لباس‌هایش همیشه ازمدافتاده و یک‌جورهایی گل‌وگشاد بود. از آن زن‌هایی…
#داستان_کوتاه
#چهره
#آلیس_مونرو
#قسمت_پنجم

توی مراسم خاکسپاری پدرم، خانم موسفیدی به من گفت: «مادرت یک قدیسه است.» بلافاصله از او بدم آمد. آن موقع سال دوم دانشگاه بودم، وارد اتحادیه پدرم نشده بودم، حتی دعوت هم نشده بودم که ملحق شوم. دوست‌های من همه تصمیم داشتند نویسنده یا هنرپیشه شوند. هرچند آن موقع هنوز همه‌شان خام بودند، وقت‌تلف‌کن‌هایی حرفه‌ای، منتقدانی سخت‌گیر و زندیق‌هایی که تازه سر و کله‌شان توی جامعه پیدا شده بود. هیچ احترامی برای کسی که مثل قدیسه‌ها رفتار کند قائل نبودم. اگر بخواهم روراست باشم، حتی مادرم هم نخواسته بود که این‌طور به نظر بیاید. آن‌قدر از هر خیال مذهبی و معنوی به دور بود که هرگز وقتی به خانه می‌رفتم، از من نخواسته بود به اتاق پدرم بروم یا سعی کند ما را با هم آشتی دهد. مادرم احمق نبود.
تا وقتی من نه‌سالم شد، همه زندگی‌اش را وقف من کرده بود؛ کلمه‌ای که هیچ‌کدام ما هرگز به کار نبردیم، اما به نظرم کلمه درستی است. خودش به من درس داد و بعد من را فرستاد مدرسه. به نظر می‌رسد که این کار حتماً باعث کلی دردسر می‌شود؛ بچه‌نرنرِ صورت‌بنفشی که یک‌دفعه بیفتد بین یک مشت متلک‌گوی سنگ‌دل و بی‌رحم. اما درواقع اصلاً توی مدرسه به من بد نگذشت و تا همین الان هم درست دلیلش را نمی‌دانم. به نسبت سنم قدبلند و قوی بودم و شاید همین کمکم می‌کرد. با این حال، فکر می‌کنم آن جوی که توی خانه‌مان بود، آن فضای بدخلقی و خشونت و نفرت که از وجود معمولاً ناپیدای پدرم سرچشمه می‌گرفت، باعث شده بود زندگی هر جای دیگری هم به نظرم قابل قبول و منطقی باشد. نه این‌که توی مدرسه همه با من مهربان باشند. اسمی هم رویم گذاشته بودند؛ دیوانه‌انگوری. اما تقریباً همه بچه‌ها اسم مستعار ناراحت‌کننده‌ای داشتند. پسری که پاهایش همیشه بو می‌داد و به نظر می‌رسید سر و کارش کمتر به حمام می‌افتد، با رضایت با اسم بوگندو سر می‌کرد. من هم شکایتی نداشتم. برای مادرم نامه‌های طنزی می‌نوشتم و مادرم هم با شوخ‌طبعی جوابم را می‌داد و از اتفاقات شهر و کلیسا برایم می‌نوشت. یادم می‌آید از جر و بحثی که بر سر نصف کردن ساندویچ‌ها توی یک مهمانی عصرانه درگرفته بود، برایم نوشته بود. حتی می‌توانست با خوش‌خلقی و لحنی بذله‌گو اما نه تلخ، از پدرم که توی نامه‌هایش به او عالیجناب می‌گفت، بنویسد.

ادامه دارد...
#باهم_کتاب_بخوانیم

https://t.me/Afa_Gh
Telegram آفاق آفاق را گردیده‌ام، مهر بتان ورزیده‌ام بسیار خوبان دیده‌ام، اما تو چیز دیگری @z_o_h_r_e_h_b
  • ❤ 2
  • ❤‍🔥 1
  • 👍 1
  • 👏 1
  • 🕊 1
  • 😍 1
  • 💯 1
More from @afa_gh
  1. Oct 3, 2026فریادی و دیگر هیچ. چرا که امید آن‌چنان توانا نیست که پا بر سرِ یأس بتواند نهاد. بر بسترِ س…
  2. Oct 3, 2026یک‌روز می‌آیی که من، دیگر دچارت نیستم از صبر ویرانم ولی، چشم انتظارت نیستم یک‌روز می‌آیی ک…
  3. Oct 3, 2026به رغم شب، نور را در بر خواهیم گرفت، دشمنان‌مان را فراموش خواهیم كرد و پیروزی شكوهمند است.…
  4. Oct 3, 2026«خودت رو دوست داری؟!» نمی‌دونم چرا، ولی این اولین سوالی بود که ازم پرسید. بهش نگاه کردم و…
  5. Oct 3, 2026#داستان_کوتاه #چهره #آلیس_مونرو #قسمت_ششم تا اینجا طوری نوشته‌ام که انگار پدرم دیو داستان…
  6. Oct 3, 2026فاضلی با صورتی قبیح و هیأتی کریه، گوید که: با دوستی در راهی ایستاده بودم و سخن می‌گفتم. زن…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →