فاطمه ملک زاده
و از لابلایِ سطرها زن ناگهان بلند شد و نشست
و در شکافِ چشمانِ عمودی اش
اندوه لَت میخورد
پرسیدم اجازه میدهی هزار بار از رویِ تو
بنویسم؟
و مثلِ کوهها که میخِ زمینند
کنارِ تو بایستم؟
خواهرِ کوچکِ خونیِ تو باشم
اسیرِ تو
عصیان کنم و از دیوارِ تو بالا بروم؟
گفت " انگشتِ اشاره ام را بگیر
حرفی به من بزن
" آیا کسی که مهربانیِ یک جسمِ زنده را
به تو می بخشد
جز درکِ حسِ زنده بودن
از تو چه میخواهد"
گفت نترس
تا میتوانی دریا بکِش
تو گلوله سرگردانی که
نمیدانی در کدام سینه
باید بنشینی
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30880
390
