اوشاق ادبیاتی
نویسنده (چین): چائو_وِن_شوان
شیائو و پدرش کجا رفتند؟
وقتی بذرها در هر هشت مزرعه کاشته شدند، باران گرفت.
باران نه تند میبارید و نه آهسته، و یکنواخت و بیصدا بود.
آنها کنار هم روی زمین نشستند و از باران به جایی پناه نبردند.
پدر سرش را بالا گرفت، آهی کشید و گفت: «چه باران خوبی، شیائو آب باران را نوشید: «بهبه! بهبه!»
الاغ کوچولو هم سرش را تکان داد و با خوشحالی عرعر کرد.
مترجم: مرضیه_زهیری_هاشمآبادی
گروه سنی ٧
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30496
299
