فاطمه_ ملک زاده
کم کسی نیستند این پنجره ها
چقدر در دارند
سوتِ کارخانه ها را میشنوند
و مادیان ها را درمزرعه اسطو خدوس
تماشا میکنند
شاخه هایِ درختان را
که تارِ عنکبوت را میمانند
و درونشان مثلِ آسفالتِ لکه گیری شده
میسوزد
تویِ ردِ پاهایی که از ما
تویِ ماسه ها مانده
سگ ها بوسه بازی میکنند
و ماه ی که به موهایش روغن بریانتین زده
به سر رسیدِ بانکی فردایم می تابد
خدایی در دلم چرت میزند
کشتی ی هستم که بارش غارت شده باشد
ای زن این دردها از کجا در تو
دهان باز کرده اند؟
که هر چه مُرده می آید جلوِ چشمانت
تو صداهایِ سفید را دوست داری
صدایِ آب را
صدایِ باد و نسیم را
رقصِ مرتاض ها را
و زنانی که از لولیتا خوانی برمیگردند
کم کسی نیستند این پنجره ها
چقدر در دارند
از همین درها بود که دیدم
خورشید از دره هایِ دلگیر گریخت
و پرندگان چون زائران پارسا گم شدند
که دیدم ماه ستاره ای را آنچنان بوسید
که کشتزار خشخاش خمار شد
و به خواب رفت
که دیدم اتاق گور شد
کم کسی نیستند این پنجره ها
اما میدانم
"آن کس که محکم تر ترا به آغوش میکشد
مهیب تر به زمین می کوبد
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30475
538