سایین کانالداشلار گوزگو وئرلیشینین رئکلامیندان سونرا سئویملی کانالداشیمیز جناب احمد زاده دن ساعدی حاقیندا الیمیزه بیر خاطیره یئتیشدی بو خاطیره نی تقدیم ائدیریک.
محمدحسین احمدزاده
میدانیم که زندهیاد فریدون قرهچورلو در سال ۱۳۴۰ به سرپرستی دانشسرای کشاورزی، واقع در نزدیکی پلیسراه تبریز ـ تهران، منصوب شد. من در آن زمان دانشجوی سال دوم دانشسرا بودم.
استاد فریدون قرهچورلو پس از بهدست گرفتن مدیریت دانشسرا، بلافاصله به رفع نیازهای دانشجویان پرداخت. یکی از مهمترین مشکلات دانشجویان، نبود پزشک در دانشسرا بود که ایشان این مشکل را نیز برطرف کرد.
پس از حدود ده روز، فریدون قرهچورلو، دکتر غلامحسین ساعدی را بهعنوان پزشک دانشسرا به دانشجویان معرفی کرد و گفت: «هر مشکل بهداشتی و اجتماعی داشتید، به ایشان مراجعه کنید.»
آمدن دکتر ساعدی به دانشسرا برای ما بسیار مفید واقع شد. ساعدی شبهای پنجشنبه، دانشجویان را در سالن اجتماعات جمع میکرد و درباره مسائل بهداشتی و اجتماعی برایمان صحبت میکرد. حتی دانشجویان را تشویق به اجرای نمایشهای کوتاه میکرد؛ نمایشهایی که اغلب توسط خود دانشجویان تهیه و اجرا میشد.
یادم هست اولین کتاب دکتر ساعدی، به نام «شبنشینی باشکوه»، که در آن دوران به چاپ رسیده بود، توسط خود ساعدی به دانشسرا آورده شد. قیمت روی جلد کتاب چهار تومان بود، اما ساعدی کتاب را به دانشجویان سه تومان میفروخت. بسیاری از بچهها نیز کتاب را خریدند.
پس از فارغالتحصیلی، برای معلمی به قصبه ایلخچی رفتم. در سال دوم خدمتم، روزی آقای قرهچورلو، بهوسیله یکی از دانشآموزانش در دبیرستان نجات تبریز ـ که در خسروشاه همسایه ما بودند ـ پیغامی برایم فرستاد و سفارش کرد که روز پنجشنبه برای دیدار ایشان، به کتابفروشی شمس تبریزی در تبریز، که شادروان مجید آقای ایروانی مدیر آن بودند، بروم.
بهموقع به محل قرار رسیدم. آقای دکتر ساعدی و آقای قرهچورلو در کتابفروشی منتظر من بودند.
وقتی ساعدی مرا دید، فوراً شناخت. پس از تعارفات معمول، آقای قرهچورلو گفت:
«قرار است آقای دکتر ساعدی کتابی درباره ایلخچی بنویسند. تو که دو سال است در آنجا معلم هستی و دوستان و آشنایانی در آنجا داری و بیشتر محل و افراد سرشناس ایلخچی را میشناسی، باید از روز شنبه، که تعطیلات تابستانی آغاز میشود، همراه دکتر ساعدی باشی و در این کار به ایشان کمک کنی.»
من با کمال میل قبول کردم و قرار کار را برای فردای آن روز گذاشتیم. قرار شد فردا ساعدی با یکی دو نفر به دنبال من بیاید تا به ایلخچی برویم.
صبح روز بعد، طبق قرار، ساعت هشت صبح در مقابل ساختمان شهرداری خسروشاه منتظر بودم که آقای دکتر ساعدی آمدند.
پس از رسیدن به ایلخچی، ابتدا ایشان را به مقبره اللهقلیخان بردم. اللهقلیخان مرشد اهالی ایلخچی بود و در زمان حیاتش مورد علاقه و احترام مردم قرار داشت. زندهیاد اللهقلیخان از فرقه گورانهای ایلخچی بود و مقبره او بر فراز کوهی در نزدیکی ایلخچی قرار داشت.
پس از دیدار از مقبره، نزد یگانه دختر اللهقلیخان، بلقیسخانم، رفتیم. بلقیسخانم زنی بسیار جاافتاده و باسواد بود که در نگاه اول، پنجاه، شصت ساله به نظر میرسید. او بسیار بامعلومات، خوشصحبت و مهماننواز بود و با گرمی از ما استقبال کرد. صحبت به درازا کشید و ناهار نیز مهمان او بودیم.
در آن دو روزی که دکتر ساعدی در ایلخچی بود، درباره عادات و رسوم مردم تحقیق کرد و سرانجام کتابی از دکتر ساعدی با نام «ایلخچی» در سال ۱۳۴۲ چاپ و منتشر شد.
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30459
387