فاطمه_ ملک زاده
صدایِ پرت شدنِ یک چیزِ سنگین می آید
عطرِ لیمو هم می آید
ماه در آسمان وسطِ دو کابلِ برق
و خدا صورتش را بند میزند
غروبی قد کوتاه توی دشت میوزد
خونم در شیشه ست
اگر بگویم سالیانِ درازی ست
که خودم را ندیده ام
این را چراغهایِ مشوشِ اتوبانها میدانند
و بادها که هی میخواهند حرفی را
. به زبان بیاورند
زندگیهایِ نزیسته ام حرف بزنید
من مثلِ خانه ای در مزرعه آفتابگردان
فقط برای تماشاچی شگفت بودم
صدایِ پرت شدنِ یک چیزِ سنگین می آید
مه افتاده به جانِ کوههایِ روبرویم
ابرها جوری در آسمانند
گویی دستانی برایِ اجابتِ دعا بالا رفته ست
بیرون عروسیِ کلاغ هاست
که سر کلافه شان را گم کرده اند
ارواحی از کنارِ تندیسِ سعدی ایستاده در
بن بستِ آزادی میگذرند
این را چراغهایِ مشوشِ اتوبانها دیدند
قلبِ تنهایم!.
آیا پشتِ لکه هایِ ابر پنهان بود آن چیزِ سنگین
که پرت شد؟
یا از پشتِ کوههایِ عظیم که پر از چشمه اند؟
ای ماه میخواهم به تو شیره خرنوب بخورانم
که راست بگویی
زندگیهایِ ما پر از گره ست
!ما جوانی مان را به ناخدایی باختیم
که هرگز به دریا
نرفته بود"
# فاطمه_ ملک_ زاده
صدایِ پرت شدنِ یک چیزِ سنگین می آید
عطرِ لیمو هم می آید
ماه در آسمان وسطِ دو کابلِ برق
و خدا صورتش را بند میزند
غروبی قد کوتاه توی دشت میوزد
خونم در شیشه ست
اگر بگویم سالیانِ درازی ست
که خودم را ندیده ام
این را چراغهایِ مشوشِ اتوبانها میدانند
و بادها که هی میخواهند حرفی را
. به زبان بیاورند
زندگیهایِ نزیسته ام حرف بزنید
من مثلِ خانه ای در مزرعه آفتابگردان
فقط برای تماشاچی شگفت بودم
صدایِ پرت شدنِ یک چیزِ سنگین می آید
مه افتاده به جانِ کوههایِ روبرویم
ابرها جوری در آسمانند
گویی دستانی برایِ اجابتِ دعا بالا رفته ست
بیرون عروسیِ کلاغ هاست
که سر کلافه شان را گم کرده اند
ارواحی از کنارِ تندیسِ سعدی ایستاده در
بن بستِ آزادی میگذرند
این را چراغهایِ مشوشِ اتوبانها دیدند
قلبِ تنهایم!.
آیا پشتِ لکه هایِ ابر پنهان بود آن چیزِ سنگین
که پرت شد؟
یا از پشتِ کوههایِ عظیم که پر از چشمه اند؟
ای ماه میخواهم به تو شیره خرنوب بخورانم
که راست بگویی
زندگیهایِ ما پر از گره ست
!ما جوانی مان را به ناخدایی باختیم
که هرگز به دریا
نرفته بود"
https://t.me/Adabiyyatsevanlar
Post #30381
537