آنچه جان را فرسوده میکند، تماشای روزگاریست که انسان، ارزانترین ارزانها شده، جانها بهایی ندارند، مادران داغدارند و عشق، کالای هر بازار.
وگرنه ما را با غم و خستگی چه نسبت؟ ما فرزندان روزگاران سختیم، ما نام مادرمان ایران است، ما عاشق، عاشق بودنیم، ما عاشق شاد بودنیم.
شاید حاکمان شب باور و قاتلان امید آن را از ما گرفتهاند، شادی را میگویم، همان که نقل و نبات روزهای بچگی بود... شایدم ما جمله اسیران من و مایی خویشیم و صد دسته.
ولی انسان باید با قیمت زندگی کند، نه به هر قیمت. آنجایی که انسان نهایت خودش را نمیبیند، اما نهایت درد همراهانش را نظارهگر است، چرا که شادی پدیدهایست جمعی، نمیتوان به هر قیمت زیستن را پذیرفت.
در انتها اما، نظر کردم گر از این غم به درآیم روزی تا در میکده شادان و غزل خوان بروم... #حافظ
کانون ادبیات عباسپورما را به خاطر بیاور! ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم شورِ عشق در سینه داشتیم و پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مردیم ما را به خاطر بیاور! ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار که در بازار…
ما را به خاطر بیاور! ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم شورِ عشق در سینه داشتیم و پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مردیم ما را به خاطر بیاور! ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار که در بازار پیش از آنکه آوازه خوان شویم بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش جان وا سپردیم به خاطر دارم پیام شان را سرنوشت شان را آری... و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ و از تکرار یادشان شاید پیش از آنکه شاعر شوم بیست و دو ساله بمیرم.
شعر با صدای شاعرAliakbar Yaghitabar | کانال شعر با صدای شاعر – Maadar
شهادتِ یک شعرِ موزون علیه وزن یادداشتی بر غزل «مادر» از علیاکبر یاغیتبار | شهروز کبیری
این شعر ــ آن را اینجا با صدای خود شاعر بشنوید ــ دو روایتِ موازی را پیش میبَرد: از یکسو دربارهی «عروض» و قالبهای کلاسیک شعر فارسی سخن میگوید و از سوی دیگر و در لایهای عمیقتر، اعتراض تندی است به جهانی مردانه که هم زبان را ساخته، هم قانون را. گویی شاعر میخواهد نشان دهد حتی وزن و موسیقی شعر ــ که ریشهی دستگاه نظریاش به «خلیل بن احمد»، بنیانگذار علم عروض در سنت شعر عربی، میرسد ــ همیشه قادر نیستند رنجی چنین خونین و تاریخی را در خود جا بدهند. اشاره به «خفیف مسدّس مخبون» در مصرع آخر هم بازگشت به همین ایده است: به رسمیت شناختن همان وزنی که این شعر در آن سروده شده؛ یعنی «فعلاتن مفاعلن فعلن». این یعنی تناقضی دیالکتیکی در شعر: شعری که از درونِ وزن، علیه وزن شهادت میدهد و پرسشگر است که چرا شعر کلاسیک برای هر چیزی نامی گذاشته؛ جز برای این همه زخم؟
یاغیتبار از همین اصطلاحات فنی استفاده میکند تا بگوید تجربهی زن/مادر بودن، خشونت خانگی و حذف تاریخیِ زن، از چارچوبهای منظم و مردسالار زبان بیرون میزند. به همین دلیل است که پدر نعره میکشد: «خفهخون»! و با اوقاتی تلخ میرود بپردازد به «فتح دومین خاتون» و «تعرّض قانون». از این منظر، «خانه» در شعر، صرفاً مکان زیست نیست؛ صحنهی تکرار یک «کهنالگو»ست. انسان، به تعبیر هایدگر، در زبان سکونت میکند؛ اما این شعر نشان میدهد که همه به یک اندازه در زبان جا ندارند. مادر، زن و رنجِ زنانه در این زبان کلاسیک «نمیگنجند». بنابراین پرسش اصلی شعر فقط این نیست که مادر کجاست، پرسش عمیقتر این است که: آیا زبانی هست که مادر بتواند در آن سکونت کند؟
یاغیتبار نمیخواهد فقط دربارهی رنج حرف بزند؛ میخواهد امکانِ حسکردنِ آن را در زبان ایجاد کند. به همین دلیل، شکستها، مکثها، بریدگیها و بیرونزدن/نزدنهای او در شعر، تزئین نیستند؛ خودِ پدیدارشدنِ رنجاند. در چنین وضعی، شعر به میدان بازسازی امکان گفتوگو تبدیل میشود: تلاشی برای آنکه صدایی حذفشده، دوباره وارد فضای عمومی زبان شود. به همین معنا، این غزل فقط بیانِ سوگ فردی نیست؛ دادخواهیِ زبانی برای مفاهیمی است که حتی وزن هم ــ با همهی نظم و ادعایش ــ نتوانسته آنها را در خود جا بدهد. شعر درست در همین تضاد است که میدرخشد. شاعر میخواهد با همان ابزار سنتی که شعرش را در آن میسراید و به آن پایبند است، به همان سنت اعتراض کند و از این «زورخانه» ــ خانهای که همهچیزش زوری است ــ بزند بیرون. گفتنی است که دکتر ضیاء موحد شعری دارد به نام «المعجم» که در آن به گونهای دیگر به وزن کلاسیک اعتراض دارد؛
«درخت» در ابتدای سطرش بنشان و هیچ غم مدار که «مفعول و فاعلات» گردد «مفاعلن فعلاتن» ...
متن کامل شعر دکتر موحد را اینجا گذاشتهام. حال اگر به غزلِ خودمان برگردیم، میبینم که در نهایت، شاعر ــ که «یاغی»بودن در نام خانوادگی او سکونت دارد ــ بلاخره دست از دودلی برمیدارد، طغیان میکند و «از وزن میزند بیرون» تا مادر را صدا بزند. اگرچه نکتهی تلختر از زهر اینجاست که او دوباره به وزن برمیگردد. شاعر به وزن معترض است ولی او را جز وزن پناهی نیست. انگار که شاعر در قفسی نشسته و «مادر» را در قفسی دیگر روایت میکند؛ قفس اول، وزن است و قفس دوم، تاریخ مردانه. و این غزل را شاعری نوشته است که مرد است! چه رتوریک مدرنی و چه غزلِ تلخِ باشکوهی!
من خیلیها را دیدهام که به نقاشی سواری میدهند. باید کمی مسلح بود، و بعد رفت دنبال نقاشی. گاه فکر میکنم شعر مهربانتر است.
ولی نباید زیاد خوشخیال بود. من خیلیها را شناختهام که از دست شعر به پلیس شکایت کردهاند. باید مواظب بود. من شبها شعر میخوانم. هنوز ننوشتهام. خواهم نوشت.
من نقاشی میکنم. شعر میخوانم. و یکتایی را میبینم. و گاه در خانه غذا میپزم و ظرف میشویم. و انگشت خودم را میبرم. و چند روز از نقاشی باز میمانم. غذایی که من میپزم خوشمزه میشود به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و فلفل و یک قاشق اغماض.
غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است. آدم چه دیر میفهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً.
ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر.
و همین.»
نیویورک، سوم رمضان تکه ای از نامه سهراب سپهری به احمدرضا احمدی #سهراب-سپهری
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است آری از خون پهنهی برزن و میدان سرخ است ده به ده پرچم خشم است که بر میخیزد مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است
تا گل خونی فریاد در این باغستان ساقه از ضربهی شلاق زمستان سرخ است وحشتی نیست از انبوه مسلسلداران تا در این دشت غرور کینهداران سرخ است رو سیاه است اگر این شب مردمکش بد تا دم صبح وطن سینهی یاران سرخ است با تو سرسبزی از ایثار سیهپوشان است ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
ده به ده پرچم خشم است که بر میخیزد مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است
و هنگامی که یاران، با سرود زندگی بر لب، بهسوی مرگ میرفتند، امیدی آشنا میزد چو گُل در چشمشان لبخند. به شوق زندگی آواز میخواندند. و تا پایان به راه روشن خود باوفا ماندند.
عزیزم! پاک کن از چهره اشکت را، ز جا برخیز! تو در من زندهای، من در تو: ما هرگز نمیمیریم. من و تو با هزاران دگر، این راه را دنبال میگیریم. از آن ماست پیروزی. از آن ماست فردا، با همه شادی و بهروزی.
متن "به خاک سرخ ایران قسم_جمعی از دانشجویان موسیقی" زبان: فارسی
به خاک سرخ ایران قسم به عصمت این عصیان قسم به اشک کُرد از بغض بلوچ به غیرت همرزمان قسم که میدمد سپیدهدم دوباره بر فراز ایران من چو بشکند طلسم شب دوباره میشود وطن، این وطن
قسم به دریای اشک و خون به جوشش سیلاب درون قسم به بغض بگشودهراه به نعرههای خشم و جنون که روز نو چو بر دمد ز دیو شوم شب نماند نشان که بشکفد به باغ ما شکوفه های سرخ صد ارغوان
آزادی! به پای عهد با تو بسته میمانم تورا به گوش شهر خسته میخوانم که از تو پشت شب شکسته، میدانم
آزادی! به نای پارهات صدا کردیم ما دیگر ز راه رفته برنمیگردیم که این شفق، یادگار از عاشقان خفته در خون میماند
How can I read @adabiat_sbu without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for کانون ادبیات عباسپور: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does کانون ادبیات عباسپور have?
کانون ادبیات عباسپور (@adabiat_sbu) has 238 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does کانون ادبیات عباسپور know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.