دیشب خواب جنگ دیدم، مدتی است خواب جنگ میبینم، خانه آتش گرفتن، بمب، طیارات جنگی، شکسته شدن پنجرهها، فرو ریختن دیوارها،گم کردن عزیزانم، دویدن و دنبال پناه گشتن و افتادن در یک چرخهی بیپایان از ترس و نگرانی و وحشت.
همکارم هم میگفت: خواب جنگ دیده و هواپیماهای بمب افکن درست خانۀ آنها را نشان کرده بوده.
همسایه هم خواب جنگ دیده بود...
خواهرم گفت که فرسنگها دور از جغرافیای افغانستان، دختر خردسالش دیشب خواب طا،لبان را دیده که حمله کردهاند و دو تا مرغک نازدانهاش "کوکو" و "کاپکیک" را میخواستهاند بکشند.
این روزها خوابها، خواب جنگ است و بیدار هم که میشوی اخبار جنگ، چشمها و گوشها را هدف قرار میدهد و تا به خود آیی ریههایت از باروت پر شده و میخواهد راه نفسات را ببندد، آرامشات را بگیرد و خوابهایت را تا سالیان دور دور آشفته کند.
این حکایت مایی است که شهرمان هنوز آن طور جدی درگیر جنگ نبوده و به قول ما فقط شمالک جنگ ازش عبور کرده است.
به این فکر میكنم که کسانی که در جنگ خانهشان خراب شد و عزیزانی را از دست دادند حالا چه خوابهایی میبینند؟
آیا اصلا در جانهای عزیزی که درد و اندوه و غصه غوغا میکند خواب میتواند وارد میشود؟
در یکی از خوابهایم ایستادهام زیر سقف بزرگی که در حال فرو ریختن است و من با تمام قوا مثل یک اَبَر انسان، دستهایم را ستون کردهام تا سقف فرو نریزد. سقف فرو نریزد، نریزد...
جنگ کی تمام میشود و میتوان به صلح سلامی دوباره داد؟
نمیدانم...
تا آن زمان این مردم هستند، زنان و مردانی، کودکان و نوجوانان و جوانایی که دارند تابآوری میكنند با باری افزونتر از حد توان بر شانههایشان، با دستهایی که ستون شدهاند و میخواهند جلوی ریزش سقفها را بگیرند.
امیدوارم روز سلام به آفتاب صلح دور نباشد.
#صلح
#زینببیات
@zaynabbayat