شاید که من و تو دو خط متمایز باشیم، شاید که هربار حرفی از آینده تو در کنار من میشد روحم جسمم را همچون قاصدک به منظور بذر افشانی رها میکرد، اما هیچگاه نتوانستم قلبم را راضی نگه دارم که از تو دور شوم، اما جهان ما آدمکها آنقدر بی رحم هست که دست نیازمند من به انتظار لمس مهربان تو، به سمت آسمان خشک شود.
آدمک سادهای مثل من، بی درنگ و به سادگی مجنون روشنترین تکهای از خورشید میشود، زیرا در تاریکی جهان من، پیدا کردن آن گرمای بی منت خیالی پوچ بود.
درست است، من ترسو بودم.
ترسیدم که به گلبرگهای شکستنی و لطیف و خوشتراش تو لطمهای بزنم و پشیمان نیستم که در اولین فرصت به تاریکی خود بازگشتم تا از دور تابیدنت را ببینم.
Post #8
70
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram