اگر یک روز یا یک شب درحالیکه با دیگری های معنادار و فرهیختهات خلوت کردی ناگهان این اندیشه به ذهنت راه پیدا کند که رازدایی از جهان ، چیزی بنیادی را در نظر دارد و آن رازآلود بودن جهان است، چه حسی پیدا خواهی کرد؟
آیا تمام پروژهی روشنگری ، اعتراف پنهانی به رازآلود بودن هستی ندارد؟
این هستیِ "همواره-هنوز نه-تماما" مُنکَشَف؟
راز های جهان را انسانی که در جامعه زیست کرده نساخته است! انسان در جامعهای متولد شده که از پیش کلیتاش فهم ناپذیر است. پس هستی آن انسان که از ابتدا هستیِ اجتماعی است ، رازآلود است. ذات اجتماعی انسان ظهور تاریخی دارد و در هر دورهی تاریخی به نحو خاصی متعین میشود. آیا ذات اجتماعی انسان فهم ناپذیر نیست؟ فلسفه یا جامعهشناسی نیز به تعینات تاریخی این انسان اجتماعی میپردازند.
آیا چنين نیست که ما در جامعه و از مجرای مواجهه با آن متوجه فهمناپذیریِ هستی میشویم؟
جامعه - خدا - جهان- خود
چهار بیان از یک چیزند .
Post #312
197
Forwarded from ”یادداشتها“ (Amir Mohammad)