✍🏻 یادداشتی کوتاه و تفننی در مورد فیلم The Man From Earth
🔹 از مدتها پیش مواجهه با مسئلهی جاودانگی را از لنز هایدگری نگریستهام. از این منظر، تناهی زندگی نعمتی است برای اینکه زندگی معنادار باشد. بهراستی این پرسشی جدی است که چطور میتوان برای مدت زمانی نامتناهی زندگی کرد و معنادار هم زیست؟ از این جهت اخیرا که دوباره این پرسش مرا به کام خود کشید، تصمیم گرفتم مواجهه با این مسئله را از لنز هنر هم قدری نگریسته باشم. به خاطر این فیلم مردی از [دلِ] زمین را تماشا کردم. این فیلم برایم نکات جالبی داشت.
🔹خلاصه: داستان مردی است به نام جان اولدمن که ۱۴۰۰۰ سال بر روی زمین زیسته است. او پیر نمیشود و در سن حدودا ۳۵ سالگی به لحاظ شکل و شمایل باقی مانده است. به جهت اینکه پیر نمیشود و این موجب میشود برای دوستانِ و آشنایانش سوال پیش بیاید که راز او چیست، و این مسئله در کل موجب آشوب میشود، هر ده سال یک بار محل زندگی خود را بدون خداحافظی و بیسروصدا تغییر میدهد و جعل هویت میکند. داستان آنجا آغاز میشود که قبل از ترک محل زندگی خود دوستان دانشمند و فرهیختهاش برای خداحافظی به خانهاش میآیند و همچنین بسیار جدی از وی دلیل ترک محل را میپرسند. وی بعد از اندکی مقاومت ترجیح میدهد سفرهی دلش را باز کند.
🔹 آنچه در این فیلم با ایدهی جاودانگی پیوند خورده نه موجودی خداگونه بلکه موجودی انسانی است. او ضعفها و نقصهای خود را دارد، اما بهعنوان انسانی معمولی همواره کوشیده است در عمر خود بیاموزد و پیش برود و خود را با زمانه تطبیق دهد.
🔹 آنچه جالب است اینکه این فرد علیرغم عمری بهظاهر جاودانه، یا لااقل بسیار بسیار طولانی، دارای زندگیای معنادار است، اما نه آنچنان معنادار. او دچار روزمرگی نمیشود، زیرا زندگی خود را با آغازهای پیاپی و داستانهای مختلفی که در طول زمان گره میزند تجربه میکند. این شاید یادآور ایدهی طغیان کامویی باشد. او همواره در هویتی جدید مشغول تجربهی موقعیتی جدید میشود. او همواره خود را ویران میکند تا از نو خود را در موقعیتی جدید با هویتی جدید بسازد. او از روزمرگی میگریزد، اما مشخص است که این برای او کافی نخواهد بود.
🔹 پس از اندکی مقاومت شروع میکند به تعریف کردن داستان زندگیاش. علیرغم اینکه دوستانِ دانشمندش نمیتوانند باور کنند که داستان او واقعیت دارد او پیوسته داستان زندگیاش را، که پرسپکتیوی زنده و زیسته به تاریخ بشر است، با جزییات فراوان برای ایشان تعریف میکند. او میداند که داستانش برای دیگران باورپذیر نیست، میداند که موجب آشوب میشود، میداند که دیوانه خطاب خواهد شد، اما باز به این کار ادامه میدهد. چرا؟ روشن است، چون انسان نیاز به صحبت دارد. چرا؟
🔹 اگر تو پیوسته خود را با آغازهای گوناگون سردرگم کنی، هویتی خواهی داشت؟
🔹 قهرمان داستان هرچقدر که با گذشتهی خود گسست ایجاد میکند، اما گذشته دست از سرش برنمیدارد. او پیوسته با گذشتهی خود رابطه برقرار میکند. حتی وقتی از وسایل خودش دل میکند، آنها را به فرزندانش اعطا میکند. البته در طول فیلم نشان داده نمیشود که او فرزندان فراوانی داشته یا نه، اما بر اساس اشارات فیلم این به وضوح قابل حدس است که او باید پدر فرزندان بیشماری باشد. او هرچقدر هم که جعل هویت کند، همچنان در میان فرزندانش زندگی میکند. او هویتی یکپارچه دارد، که به سبب شرایط خاصش همواره گسسته شده است.
🔹 نیاز به صحبت کردن بعد از حدود ۱۳۹۷ زندگی با هویتهای مختلف، از اینجا برمیآید که باید برای معنادار کردن زندگی، تمام زندگی خود را در یک وحدت نگریست. مرد داستان نیاز داشت که باری به خودش در وحدت خودش بنگرد. کارکرد به روایت درآوردن زندگی این نیاز را برای وی برطرف میکند.
🔹 گذشته حتی به طور مستقیم دست از سر وی برنداشت. اینکه در انتهای فیلم با رویدادی شوکهآور مواجه میشویم، نشان میدهد که او همواره در غمی برای از دست دادن به سر میبرده است. اما مواجهه به طور مستقیم با این غم او را دگرگون میسازد. او میفهمد که چارهی کار نه فرار از خویشتن بلکه مواجهه با خود است. او دیگر از کسی که به او عشق میورزید فرار نکرد، به علاوه چون هویتش بر او آشکار شد میتواند با او زندگیِ پایدارتر بسازد. او از فرار کردن دست میکشد و امتحان کردنِ این ایده را برای خود مجاز میشمرد که زندگیای پایدارتر با فردی پایدار را برای خود رقم بزند.
🔹 حال در این سکون و آرامش، جاودانگی یک نفرین نخواهد بود؟ آیا با گذر به این مرحله در انتهای فیلم، جاودانگی یک نفرین نخواهد بود؟ فیلم به ما پاسخ نمیدهد. اما فیلم بهخوبی به ما نشان میدهد که جاودانگی میتواند یک نفرین نباشد. اینکه هنر زندگی را داشته باشیم مهمتر است از اینکه تناهی عمر را شرط اساسی معناداری زندگی در نظر بگیریم.
Post #260
133
برهوت حقیقت Photo