به یاد دوست درگذشتهام، نیا ثمری، دختری در جسمی پسرانه، پسری با روح دخترانه
قسمت اول
هر آشنایی تا حدی غریبه میماند. چراکه بین انسان ها همواره فاصلهای میماند. این ویژگیِ ضروریِ روابط انسانی است. من از چیزهای بیانتهایی بیخبرم، اما جزئت میکنم چیزکی بنویسم.
نیا ثمری را اولینبار اسفند سال ۱۴۰۱ در کلاس متافیزیک عمومی در غرب مصطفی زالی دیدم. اولین جملهای که به من گفت این بود: استاد هنوز نیومده؟
آن زمان برههای بود که مدتها پس از کرونا دوباره منظمتر پایم را در دانشکده میگذاشتم و تلاش میکردم با دقت چهرههای جدید را بهتر بشناسم، و او از جهات بسیار آنقدر متفاوت بود که سریع در ذهنم برجسته شود. مثلا مدتی بعد سخنرانیِ دانشجوییای در مورد برهان وجودی ارائه کرد که گرچه پس از ایرادِ سخنرانی نقدهایی را متوجه او ساختم اما واقعا درخشان بود. اما شروع داستان از همان سخنرانی است، داستانِ دوستیِ بافاصلهی ما و انتهای زندگیِ پرفرازونشیب وی. عکسی از وی منتشر شد که در توییتر وایرال شد با این مضمون که یک دانشجو بدون حجاب در دانشکدهی ادبیات سخنرانی کرد. سیاسی شدنِ سخنرانیِ وی را دانشگاه نمیتوانست تحمل کند. در فضای پس از زن زندگی آزادی دانشگاه به هر جنجال دیگر حساس بود. پس سختگیریها بر نیا آغاز شد. در آن محکمهی مشت آهنین در عرض چندماه کار به جایی رسید که وی تصمیم گرفت ایران را ترک کند.
نیا در آن زمان را به خاطر دارم، احساس تنهایی نمیکرد، در دانشکده چهرهی دوستداشتنیای بود، رابطه عاطفیاش را داشت و مطالعاتش را خوب پیش میبرد. اما از وقتی از ایران رفت خیلی زود غالب این چیزها را از دست داد. ابتدا تا چندماه میکوشید برتریهای هلند را بر سر ایران بکوبد و فقدانهایش را تسکین دهد، چیزی که موجب اختلافی عمیق میان من و او شد. اما طولی نکشید که نقاب مقاومت را کنار گذاشت و از تبعیدِ خود نالید. نهایتا عزم بازگشت به ایران کرد. اما ایران دیگر آن ایران نبود، نیا هم دیگر نتوانست جایگاه پیشینِ خود را احیا کند. برعکسِ قبل دیگر چهرهای محبوب میان همورودیهایش تلقی نمیشد، بسیاری به او حس جذامی بودن دادند. معشوق سابقش او را طرد کرده بود و این زخمی بر جانِ وی زد که هرگز از آن التیام نیافت. با این وجود مطالعاتش را تا حدی که توان داشت بهخوبی ادامه داد و از پیشرفتِ فکری دست نکشید، اما حس تنهایی چقدر در این مدت کلافهاش کرد... باید او را درک کنیم حتی اگر اشتباهاتی از جانب خودش این فاصلهها را انداخته بود، هیچ داراییای باارزشتر از ارتباطات ما نیست، و وقتی بخش اعظم آنها از دست رفته باشد انسان واقعا احساس فقر میکند. (قطعا مصرف هورمونها و شرایط خاص جسمی و مسائل خانوادگی و ... او را بسیار آسیبپذیرتر میکرد، اما روایتی کوچک نمیتواند تمام مسائل را پوشش دهد.)
Post #186
671