چقدر دیشب فکرم را مشغول میکند. روزی پر ماجرا داشتم، چیزهایی کوچک نیز در ذوقم خورده بود، بسیار خسته شده بودم. شب حدود ساعت ۲۰:۴۰ در مترو نزدیک ایستگاه میدان آزادی همراه امیرمحمد درباره موضوعی فلسفی سخن میگفتیم. به ناگاه جوانی که کنارمان ایستاده بود به سمت ما برگشت اجازه داد صحبتمان تمام شود، و مودبانه به بحث ورود کرد و چند سوال فلسفی از من پرسید و من پاسخهایی دادم. بعد برایم گفت که دانشجوی شریف است و علاقهش در اصل انسانی بوده... اما من قدری به تعجیل افتاده بودم چون باید در ایستگاه میدان آزادی پیاده میشدم. خداحافظی کردم. اما فکرم مشغول ماند... به این فکر میکردم که آیا با او متناسب با شخصیت والا و خوبی که داشت برخورد کردم؟ آیا سنجیده و مهربانانه سخن گفتم؟ آیا سرمای برخوردم را لمس کرد یا گرمایش را؟ نمیدانم اگر سرمایی در کار بود، به خاطر خستگی بیش از حد من بود یا شرایط کوتاهمدت زمانی جهت پیاده شدن از مترو یا عدم تسلط خودم بر خودم در تشخیص موقعیت؟
حس خوبی ندارم. من باید با آن دانشجوی شریف بهتر سخن میگفتم. حس خوبی ندارم.
Post #114
232