و برسیم به جایی که برام جالبه.
این یکی از قشنگترین داستانهاییه که "پایان فناناپذیری" رو توضیح میده. تقریبا داستانهای مشابه به این رو توی تمام اساطیر کشورهای مختلف میشه پیدا کرد، اما چیزی که خیلی خاصه اینه که چطور پایانِ ناناپذیری ترکیب میشه با توضیحِ دلیل وجود میوهها، گیاهان، ارواح و خودِ مرگ. بعد اومده و مفهومِ قربانی شدنِ "چیزی که از طبیعت اومده" رو مطرح کرده. اینجا از نظر من میشه تفاوت بین داستانهای "اساطیری" و داستانهای دیگه رو دید. جاهای دیگه یک نفر فدا میشه تا تعادل از دست رفته برگرده، اما توی داستانهای اساطیری، مخصوصا قدیمیترینهاش، قربانی شدن یک نفر برای اوردن چیزیه که وجود نداشته و در اصل تعادل رو بهم ریخته. دقیقا مثل همین داستان Hainuwele.
جوزف کمبل هم توی همین کتابش نظریهی وحدت اسطورهها (Monomyth) رو مطرح میکنه که داستانهایی شبیه این، نه فقط خردهاسطورههای محلی، بلکه بازتابهایی از ساختارهای عمیق روانی و فرهنگی مشترک بین تمام انسانها هستن. مثلا همین "مرگ و باززایی الهه مؤنث" به شدت توی اساطیر کشورهای مختلف تکرار شده از پرسفون (یونان) گرفته تا اوسیریس (مصر) و حتی نمونههای قدیمیتری مثل اینانا (بینالنهرین). خیلی هم جالب با کل قضیه رفتار میکنه و این داستانِ قدیمی از یک جزیرهی نسبتا دور افتاده رو اثبات تکرار شدن اساطیر میدونه. به قول خودش:
«هر جا گیاهی از زمین میروید، احتمالاً پشت آن، یک ایزد مرده در خاک است.»
Post #2133
525
- ❤ 1