اول همه باید اعلام کنم که من ویراستار این کتاب برای نشر آرلین بودم. تجربهی بسیار خوب و جالبی بود، احتمالا کمتر از هر زمان دیگهای روی کتابی که ویرایش میکنم دست بردم و خیلی از تجربه راضی بودم. امیدوارم مخاطبها هم همینقدر ازش لذت ببرن.
در مورد خود کتاب هم باید بگم این بار دومیه که میخونمش و این بار فرصت داشتم خیلی دقیقتر به کل قضیه نگاه کنم. کارلِ سیاهچالهگرد در حال معروفترین کتابِ LitRPG هست که خبرِ اقتباس تلویزیونیش توی این مدت سروصدای زیادی کرده. با توجه به حجم تبلیغاتی که پشتشه، فنبیس بزرگی که داره و رو به پایان بودنش (عجب خوششانس بزرگیه که وقتی مجموعه داره تموم میشه به شهرت برسه) به نظر میاد کارلِ سیاهچالهگرد داره یک جریان و جایگاه جدیدی رو برای خودش میسازه. سوال بزرگ اینه که آیا واقعا همینقدر خوب و مهمه که پیشروی یک نسل از ادبیات فانتزی بشه؟
خیلی ساده و کوتاه بخوام جواب بدم؛ بله دقیقا همینقدر خوبه.
اما نیازه که یکم عمیقتر بهش نگاه کنیم. چرا کارلِ سیاهچالهگرد اینقدر مهم شده؟ مخصوصا با توجه به اینکه ژانر LitRPG اونقدر هم جدید نیست، در اصل ریشهش به چیزهای مختلفی برمیگرده که توی مدیاهای دیگه بودن؛ چرا یک دفعه اینقدر اهمیت پیدا کرده؟
قضیه باز هم خیلی سادست، کارلِ سیاهچالهگرد کتاب امنیه، تقریبا همه میتونن ازش لذت ببرن. دلیلش هم اینه که دلیلِ محبوبیت فانتزی رو درک کرده، میدونه که مخاطبش بیشتر از هر چیزی دنبال سرگرمیه. خوب میدونه که باید در کنار متمرکز بودن، خیلی هم صحنههای طولانیای نداشته باشه. به نظرم برخلاف آثار افرادی مثل سندرسون، سارا جی ماس و بقیهی نویسندههای محبوبِ دههی اخیر ما همیشه خیلی سریع نتیجه رو میبینیم. هیچ جایی یک عالمه توضیح نداده که فقط دنیاسازی کرده باشه، همینطور که روایت میره جلو و بر اساس اتفاقات ما دنیا رو درک میکنیم. همه چیز خیلی مرتب و دقیقه، مت دینیمن از اغلب نویسندههای فعلی که معروف بهتره و حتی نیازی ندیده به اینکه خودنمایی کنه؛ میذاره کتابش به جای خودش حرف بزنه. این دقیقا دلیلیه که کارلِ سیاهچالهگرد داره موفق میشه، مخاطبش رو خوب میشناسه و به خودش هم اعتماد داره. بدون هیچ شکی تاثیرات بزرگی روی ژانر فانتزی خواهد داشت و احتمالا از مهمترین رمانهای تاریخش میشه.
در مورد خود کتاب هم باید بگم که واقعا خوب بود. یعنی هر چیزی که قولش رو میداد عملی میکرد؛ از کمدی خوب گرفته تا اکشن و شخصیتپردازی عمیق گرفته تا ریتم بالا و دنیاسازی قدرتمند. به نظر من کارلِ سیاهچالهگرد همهی چیزهایی که میخواست داشته باشه رو به دست اورده. بار اول توی چهار روز کلش رو خوندم، خیلی بیشتر بهم خوشگذشت و بیشتر حسش کردم. بارِ دوم اینقدر با حساسیت پیش بردم که اون بخش خوش گذرونی برام کمرنگتر شد و بیشتر به ساختارش دقت کردم. یادم نیست آخرین بار کی این حرف رو زدم، اما مو لای درزِ چارچوب داستانی این کتاب نمیره. جالب بود که بار اول نفهمیده بودم چهقدر دینیمن نویسندهی باسواد و قدرتمندیه، خیلی خوب این رو قایم کرده توی تار و پود داستانش.
تنها مشکلِ داستان (البته جلدهای بعدی حل میشه) اینه که محیطش توی کل کتاب یکسانه. کارل و پرنسس (گربهش) توی یکسری راهرو حرکت میکنن و همه چیز تقریبا یکسانه، صرفا شخصیتها عوض میشن. اگه مثل من اهل تصور کردن تمام چیزها باشین از یکجایی براتون خسته کننده میشه، توصیفِ محیط توی هیچ بخشی بیشتر از دو خط نمیشه و تقریبا حسِ خالی بودن رو همیشه القا میکنه. اما به طور کلی مشکلی نیست که بگم واقعا به داستان ضربه زده. شاید اینقدر کتاب عیبهاش کمه که چیزی مثل این رو باید به عنوان مشکل بگم.
به طور کلی کتابیه که با خیال راحت به همه پیشنهادش میکنم. حدس میزنم خیلی زودتر توی بازار چندتایی ترجمه ازش بیاد و برای تکتکشون هم "مجوز" بگیرن. پیشنهاد میکنم سراغ نسخهی مجوزدار و سانسور شدهی این کتاب نرین، کارل و بقیهی موجودات سیاهچاله مودب نیستن، خیلی هم بد دهنن. کتاب شوخیهای جنسی (خندهدار هم هستن) داره و کلِ بخشهای فانش توی سانسور از بین میره. حتی اگه از اون مدل سانسورهایی که باشه که اصرار دارن ما منظور رو رسوندیم (چه فایده؟)، باز هم کارلِ سیاهچالهگرد رو بدون سانسور بخونین تا جالب باشه.
لینک خرید