امشب توی کتاب The Masks of God یه روایت اسطورهای جالب خوندم که برای خودم جدید بود. ظاهرا توی دوران پیش-از-تاریخِ جزیرهی سِرام (الان اندونزی) یک داستانی هست در مورد یک موجود ایزد مانند (دقیقتر Dema بهش میگن، چیزی که نه انسانه و نه حیوان*) به اسم Hainuwele که از شکوفهی نارگیل به وجود میاد و از بدنِ جواهرات دفع میشده. همین باعث شده که اطرافیانِ آمتا (کسی که خون خودشو با شکوفهی نارگیل ترکیب کرد تا این دختر به دنیا بیاد) به ثروت زیادی برسن.
تا اونجا تاریخ، مرگ هنوز وجود نداشته و همه توی حالتی شبیه به جاودانگی بودن. اما حسادت باعث میشه که Hainuwele توی یک مراسم آیینی کشته بشه. حالا خود این مراسم هم خیلی جالبه، روز اولِ به دنیا اومدن Hainuwele شروع میشه و یک رقص شکل میگیره و توی شبِ نهم دیگه مردم کنترلشونو از دست میدن و Hainuwele رو میکُشن، توی یک گودال میندازن و خاک میریزن روش. بعد روی همون خاک باز میرقصن.
فرداش آمتا جسدِ Hainuwele رو میاره بیرون و تکه تکه میکنه، هر تکهای رو یک جا میکاره و هر کدوم از اونا تبدیل میشن به یک میوهی استوایی. بعد از این اتفاق یکی از ایزدها به اسم ساتنه (Satene) از بشریتِ نیمه جاودان ناامید میشه و دروازههای مرگ رو میسازه و کانسپتِ "مرگ" اینجا به وجود میاد. به عنوان مجازات برای کسایی که Hainuwele رو کشتن. اما باز هم بر اساس کارهایی که اونهای در طول عمرشون کردن ممکنه بتونن از دروازه رد بشن (من مدرک درستی برای اعتقادات مردم جزیرهی سرام به دنیای پس از مرگ پیدا نکردم، این بخش رو با کمی شَک بخونین چون خودمم نیاز دارم بیشتر در موردش بخونم)، یا اینکه نمیتونن و به عنوان روح یا حیوانات مختلف دوباره برمیگردن.
Post #2132
555
- ❤ 2