امروز در مسجد، جشنی بزرگ و باشکوه برای شاگردان و نوجوانانمان برگزار شد؛ جشنی برای شکرانهی حضور نسلی که دلمان میخواهد دوباره راه مسجد را بشناسد و با آن انس بگیرد. چند روز است که همه برای این مراسم در تلاشاند؛ اما امروز، بیش از هر چیز دلسوزی خواهرانی را دیدم که برای این نسل وقت و دل گذاشته بودند؛ از پختن آش و آماده کردن شربت گرفته تا تمیز کردن و آراستن مسجد، خریدن هدیه و جایزه و هزار کار ریز و درشت دیگر برای پیشبردن جشنی با ۶۵۰ مهمان. بارها میان همین تلاشها دستِ یاری خدا را دیدم؛ جاهایی که راهی باز شد، کاری پیش رفت و چیزی که شاید به نظرمان دشوار میآمد به لطف او آسان شد. خوشحالم که در دیارمان، هنوز کسانی هستند که میخواهند پردههای غفلت را کنار بزنند و برای تربیت دوبارهی نسلی قرآنی و ایمانی قدم بردارند. در روزگاری که دنیا با زیباترین و پرزرقوبرقترین چهرهاش خود را به فرزندانمان عرضه میکند و پشت بسیاری از این جلوهها، راههایی است که آرامآرام دل و ایمانشان را میبلعد، مسجد نباید فقط جایی برای نماز باشد؛ باید پناه، خانه و مأمن این نسل باشد. امروز، وقتی شادی بچهها را در مسجد دیدم و دستهایشان را پر از هدیه و دلهایشان را پر از شوق دیدم با خودم فکر کردم شاید همین لحظههای ساده آغاز یک بازگشت بزرگ باشند. باشد که این جشنها این محبتها و این تلاشهای بیادعا سببی شوند برای روشنتر شدن دوبارهی چراغ ایمان در دیارمان و مسجد، دوباره خانهای شود که نسل ما و نسل بعد، با دل خود به سویش برگردند.
#دخترانم #مسجد #دعوت
بماند به یادگار 🤍 سهشنبه مسجد حضرت محمدﷺ🤍 ۱۴۰۵/۰۶/۳۱
امروز، همینطور که خیالکنان از پیادهروی خیابان میگذشتم، از دمِ خانهای رد شدم که برای عابران، آبسردکنی کنار در گذاشته بودند. از دیدن این کار کوچک و دوستداشتنی به وجد آمدم. چند قدم جلوتر دم خانهای دیگر که چند پله داشت، چشمم به قوطیهای روغن و سطلهای ازکارافتادهای افتاد که صاحبخانه با ذوق، در آنها ریحان و نعنا کاشته بود، درست کنار راه آدمها. بیاختیار هنگام رد شدن دستی روی برگهایشان کشیدم، چشمهایم را بستم و از بوی خوشی که روی دستم مانده بود، لذت بردم. با خودم فکر کردم چه کارهای کوچکی که اثرات بزرگی میسازند. در خانهات بسته است و زندگیات در جریان؛ اما میتوانی چیزی بیرون از آن بگذاری که حالِ رهگذری را خوب کند؛ یک آبسردکن، چند بوتهی نعنا و ریحان، یا هر چیز کوچکی که بگوید: اینجا کسی به حال آدمهایی که از این راه میگذرند فکر کرده است. شاید خوبی همیشه در کارهای بزرگ و پرسروصدا نباشد؛ گاهی در همین چیزهای کوچک و بیادعاست که سهمی از زیبایی دنیا را به دیگران میدهیم. امروز از آن محله رد شدم، اما چیزی از آن محله با من برگشت، بوی ریحان و نعنا روی دستم، و این فکر شیرین که آدم میتواند حتی پشت در بستهی خانهاش هم سهمی در خوشتر شدن حال دیگران داشته باشد. چه محلهی خوشذوقی بودند؛ آدم دلش میخواست کمی آهستهتر از کنار خانههایشان رد شود...
زندگی گاهی روحت را با تمام قدرت در چنگ میگیرد و میفشارد؛ با هجوم دردها، فراقها و نشدنها با خلوت بعضی مسیرهای روشن و دیدن باتلاقهایی که گاهی در زینت و زیبایی پنهان شدهاند. و تویی که میان موجهای بیباک هنوز در تقلایی چشمهایت در سختی مسیر به دنبال نوریست که راه را نشانت دهد و دلت را گرم کند و نایی دوباره در زانوهایت بدمد و میان تمام این هیاهو کجا امنتر از کلام او؟ و کدامین ندا صادقتر از ندایی که در میانهی راه، آرامت میکند و میگوید:
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا (طور. ۴۸) بر فرمان پروردگارت شکیبا باش؛ که تو زیر نگاه مایی.
خوشا به آرامشتان، چراغی که روشنکردید تا به الان، بر چهرهی مدینه پیداست و روشنیبخش مسیر هزاران دل بوده و هست. بله، چراغی که با دل و باور روشن شود همینقدر پرشکوه است و محبوب... و ماه شاهد عینی این حقیقت است...
هر صبح و شام خوب است با جانمان تازه کنیم آنچه را که شاید بارها با زبان گفتهایم؛ اینکه پروردگارمان را شناختهایم و به پروردگاری او دل دادهایم، اسلام را راه زندگیمان پذیرفتهایم، و محمد ﷺ را پیامبری دانستهایم که باید راه رفتن را از او بیاموزیم. رضایت از الله، یعنی دل به حکمتش سپردن؛ حتی آنجا که حکمتش را نمیفهمیم. رضایت از اسلام، یعنی خواستن اینکه زندگیمان را با فرمان او بسنجیم نه با خواستههای خودمان. و رضایت از محمد ﷺ یعنی باور کنیم راهی که او آورده، خیر دنیا و آخرت ماست. چه اقرار زیباییست؛ سه بار در هر صبح و شام، نه برای اینکه فقط گفته باشیم بلکه برای اینکه به یاد بیاوریم چه کسی را پروردگار گرفتهایم، چه دینی را برگزیدهایم و پیرو کدام پیامبریم. «رَضِيتُ بِاللَّهِ رَبًّا، وَبِالإِسْلَامِ دِينًا، وَبِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ نَبِيًّا» #اذکار
غروبهای آبادی، سکون دیگری دارند؛ اما بعضی غروبها برای من عزیزترند، وقتی صدای اذان مغرب، با صدای برادرم در آبادی میپیچد. این غروبها خدا جور دیگری قلبم را به دیدار میخواند. چه شیرین است دیدن عزیزانت، وقتی به حق نزدیک میشوند؛ انگار نزدیکی آنها به خدا، دل تو را هم آرام میکند. و چه سخت است دیدن فاصله گرفتنشان از راه هدایت؛ فاصلهای که هیچ راهی برایش کوتاه نیست و سختتر از هر فاصلهای که میان ادمهاست. خدایا، عزیزانمان را به خودت نزدیک کن و ما را از کسانی قرار بده که یکدیگر را به سوی تو میخوانند. آمین🌱
وردة حمراء🥀هر نامت، پناهیست برای یک بیقراری و هر صفتت، دری به سوی آرامش...
عزیزی میان ما بود که هر وقت در سردرگمی و ناچاری مشکلی میماندیم آرام میگفت: «شک ندارم، یکی از نامهای خدا را فراموش کردهاید.» راست میگفت کسی که دلش را به اسماءالله گره زده باشد امیدش آسان رنگ نمیبازد و ریسمان توکلش را به این زودی رها نمیکند. پس هرگاه دلت بیقرار شد هرگاه دستت از گشودن گرههای زندگی کوتاه ماند چشمهایت را ببند و او را بخوان؛ با نامی که در آن لحظه، پناه جانت میشود. اسماءالله را فقط حفظ نکن؛ معنایشان را بفهم در زندگیات بشناس و با آنها خدا را بخوان. شک نکن روزی در یک بنبست نامی را به یاد میآوری که تمام آنچه از آن میترسیدی در برابر آن نام کوچک میشود...
آشفتگیهایت را به سجاده بیاور؛ کولهبار رنجت را همانجا زمین بگذار. خستگی را در دل سجدهها از قلبت بتکان آرام بگیر، و دوباره به دنیا برگرد؛ آرامتر، سبکتر و قویتر... نماز، قرار دل است وقتی دنیا بیقرارمان کرده است....