عدهای فکر میکنند با نیندیشیدن به مرگ، میتوان بهتر و بیشتر از زندگی لذت برد.
با نیندیشیدن و انکار مرگ نه بقای ما محقق میشود و نه واقعیت مرگ منتفی؛ بلکه غفلت به وجود میآید.
این غفلت نوعی دچار شدن به روزمرگیهای تکراری است که در پسِ آن عدم آمادگی برای مرگ اتفاق میافتد.
کسی که گمان میکند باورمندی به مرگ و یادآوری همیشگی آن زندگی را بر آدم تنگ میکند سخت در اشتباه است؛ بلکه هیچ مکانیزمی همانند مرگ انسان را به سمت زیستنی مفید سوق نمیدهد.
با مرگ میشود فرصت محدود زندگی را بهینهسازی کرد و آن را در رسیدن به غایت آدمی یعنی میل به جاودانگی نیک را معنا بخشید.
مرگاندیشی سبب میشود که از سطحی نگری به زندگی دنیا و روزمرگیهایش رها شد و به وجههای اصلتر آدمی پی برد و در مسیر هدف خلقت خویش گامهای استوارتری نهاد و به کمال رسید.
ناباور برای مقابله با غریزه درونی و سرپوش گذاشتن بر تفکر خود راهکارش برای رهایی از اضطراب مرگ، اشباع شدن در خوشی و لذتهای آنی دنیاست، نه درست مواجه شدن با آن.
باورمندی به مرگ و معاد در حاشیه زندگی نیست؛ بلکه باید در بطن آن باشد و کردههای ما در زندگی همچون شعاع دایرهایی بین این دو ضابطه یعنی تاثیرش بر مرگ و حیات ما را بهم وصل کند.
مرگاندیشی انسان را مسئول بار میآورد چرا که میداند روزی نامه کردهها وناکردههایش را خود باید بخواند و قاضی آن شود، قاضیی که زبانش مهر سکوت میخورد و جوارح سخنگو میشوند.
مرگ اندیشی به معنای اعراض از دنیا و بهرهمندنشدن از آن نیست؛ بلکه هوشیاری بخشیدن به اینکه زندگی دنیا ناپایدار بوده و بیگانه نشدن انسان با خویشتنِ خویش و عدم فراموشی انسان به رعایت قانونهای اخلاقی نسبت به خالق و مخلوقات و سایر هستی.
به حقیقت مرگ کافیست که نصیحتگر آدم باشد و او را یاری دهد در بهرهمندی صحیح از دنیا و تلاش برای رسیدن به کمال که او را جاودانه کند آن هم از نوع نیکش.
#مرگاندیشی
🖊ورده
منقول و باتصرف
Post #1312
1.19K