TGViewer
وردة حمراء🥀 وردة حمراء🥀 @vardeahmar · 1.53K subscribers
Post #2437 275
وردة حمراء🥀 گاهی یک اتفاق ساده، عمیق‌ترین درس‌های توکل را به ما می‌آموزد... روایتی از روزهای آغاز یک زندگی و نشانه‌ای کوچک از لطف بزرگ خدا را برایتان خواهم گفت ان شاءالله.. حتما بخوانید🤍
رزقی که راهش را بلد بود...

می‌گفت تازه زندگی‌مان را شروع کرده بودیم. همسرم به‌تازگی مغازه‌ی کوچکی برای خودش دست‌وپا کرده بود و هرچه داشتیم، صرف سر و سامان دادن به آن شده بود. روزهای آغاز زندگی‌مان بود و حساب‌ و کتابمان هنوز با دخل‌وخرج زندگی جور در نمی‌آمد.
یکی از دوستانم که او هم تازه ازدواج کرده بود، قرار بود برای شام به خانه‌مان بیاید.
کفش پاشنه‌بلندی داشتم که پیش از ازدواج خریده بودم و دیگر به کارم نمی‌آمد. آن را اینترنتی فروختم و پولش را به همسرم دادم تا مرغی درسته بخرد.
به همسرم گفتم: «برای پذیرایی میوه نداریم و حسابمان هم خالی است.»
اما همسرم در چنین وقت‌هایی از من متوکل‌تر بود. با آرامش گفت: «رزق مهمان، آمدنی است. اگر میوه هم نبود، ذهنت را درگیر این رسم‌های نانوشته نکن...»
مرغ را پاک کردم و بار گذاشتم. پنجره‌ی آشپزخانه باز بود و من، مثل همیشه حین کار با خدا حرف می‌زدم.
حرف‌هایم ناشکری نبود؛ بیشتر ناله‌های دلی بود که هنوز جوان بود و تجربه‌ی چندانی از زندگی نداشت. نگران بودم که مهمانمان بیاید و سفره‌مان از آنچه در ذهن داشتم خالی‌تر باشد.
زیر لب می‌گفتم: خدایا، می‌دانم حالم را می‌بینی...
همان وقت، از حیاط پشتی صدای شرشر آب آمد. از پنجره سرک کشیدم. همسایه‌مان پتویی شسته بود و آن را در نامناسب‌ترین جای ممکن، روی پشت‌بام پهن کرده بود. آب از خانه‌ی سه‌طبقه‌ی او پایین می‌آمد و روی بام خانه‌ی کاهگلی کناری می‌چکید.
چشمم مسیر آب را دنبال کرد تا به سوراخی در دیوار رسید؛ جایی که موش کوچکی از آن بیرون آمده بود. سرش را جلو می‌برد، جرعه‌ای آب می‌نوشید و دوباره به سوراخ برمی‌گشت. چند بار این کار را تکرار کرد؛ محتاط و آرام، انگار می‌ترسید همین آب اندک را هم از دست بدهد.
می‌گفت دستش روی دستگیره‌ی پنجره سست شده بود. دیگر حواسش به آشپزخانه نبود؛ گرمی اشکی را حس می‌کرد که آرام روی گونه‌اش لغزیده بود.
رو به آسمان کرد و گفت:
«خدایا! تو همان رزاقی که این موش کوچک را در دیواری که شاید سال‌هاست کسی سراغش نرفته فراموش نکرده‌ای؛ حتی آب رفع تشنگی‌اش را هم از جایی برایش رسانده‌ای. تو که چنین مخلوق کوچکی را از یاد نمی‌بری، چطور ممکن است ما را فراموش کنی؟»
می‌گفت آن صحنه برایش معجزه بود؛ نه از آن معجزه‌هایی که جهان را زیرورو می‌کنند، بلکه از آن نشانه‌های کوچکی که درست در لحظه‌ی نیاز، دل آدم را آرام می‌کنند. گویی خداوند به دلش گفته بود می‌بینمت؛ نگران نباش...
با جانی تازه به کارهایش برگشت.
هنوز یک ساعت نگذشته بود که زنگ خانه به صدا درآمد.
در را باز کرد و پدرش را دید؛ پدری که اهل روستا بود و بی‌خبر و بی‌مقدمه کمتر به دیدنش می‌آمد. با شوق به حیاط رفت تا به استقبالش برود.
پدر سلام کرد، اما چشم‌های دختر روی دستانش ماند؛ دست‌هایی که چند نوع میوه در خود داشتند.
پرسید بابا، چه خبر، چه بی‌خبر!؟
پدر گفت: نمی‌دانم یک‌دفعه یادت افتادم. گفتم بیایم سری بهت بزنم...
پدر، ناگهان دلش برای دخترش تنگ شده بود؛ اما دختر چیزی می‌دانست که شاید پدر از آن خبر نداشت.
او باور داشت خدایی که لحظاتی پیش، از میان آب چکیده بر دیوار، راهی برای سیراب کردن موشی کوچک گشوده بود، حالا دل پدر را هم به یاد دخترش انداخته است؛ تا او نیز مأمور رساندن رزقی شود که دل تازه‌عروس را نگران کرده بود.
لبخند زد. دیگر می‌دانست آنچه از صبح دلش را مشغول کرده بود، هرگز از چشم خدا دور نمانده است...
More from @vardeahmar
  1. Oct 16, 2026رزق، راهش را بلد است حتی اگر ما نشانی‌اش را ندانیم... نگران نباش...
  2. Oct 16, 2026گاهی یک اتفاق ساده، عمیق‌ترین درس‌های توکل را به ما می‌آموزد... روایتی از روزهای آغاز یک ز…
  3. Oct 16, 2026Post #2435
  4. Oct 14, 2026معیار دوگانه‌‌تون واقعا تماشایه. برای دختران آذربایجان، قانون برداشتن حجاب را به رخ می‌کشی…
  5. Oct 14, 2026غروب بارانی و تاریک آخر هفته‌ی پاییز است. تازه از مدرسه برگشته‌ای. چکمه‌های سبزت، گِلی و س…
  6. Oct 14, 2026اثر گناه بر اعمال و قلب مؤمن را نباید هرگز از یاد برد. گناه، چون علفی هرز و مزاحم به دور گ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →