دکمه کناری گوشیم را فشار داده و نگاهی به ساعت میاندازم تا رسیدن به خانه برای نماز در این ترافیکِ سنگین و شلوغی پیادهرو مشکل است.
مسیرم را منحرف کرده و به سویِ مسجد کوچکی که در انتهای کوچه بعدی است قدمهایم را سرعت میبخشم.
از در چوبی آن که قسمت بالایش قوسی شکل است رد شده و با کمک چند پلهی سیمانیِ باریک وارد حیاط میشوم.
اولین چیزی که توجهم را جلب میکند توتهای سفید کف حیاط است که نتیجه سخاوت درختِ قطور وسط آن است.
معماری مسجد سنتی و قدیمی است و من شیفته این طرحهایم، حسی شبیه قدم زدن در گذشته به جانم میافتد.
مسجد مردان با پنجرههای بزرگ مشرف به ایوان بوده که از دور مردی میانسال را میبینم قرآن را روی رحلِ چوبی گذاشته و مشغول تلاوت است.
وضویی تازه کرده و جلو پنجره رفته و پرسیدم: مسجد زنان کجاست؟ که به دری سفید در راهرو اشاره کرد.
از آنجایی که با مسجد مردان راهرویش مشترک بود بی سروصدا وارد اتاق روبرویی شدم.
اتاقی تاریک که لامپ کوچک حیاط پشتی نور خود را کش داده بود که شاید بر این سیاهی غالب شود، راستش زیاد موفق نبود، بدم نیامد چراکه همیشه نور کم را بیشتر دوست دارم خصوصا به وقت نماز.
سجاده قدیمی دستباف روی صندلی را پهن کردم و دیدار آغاز شد...
بعد از نماز حس عجیبی داشتم این مسجد در این سکوت و خاموشی آن هم کنارِ بازار و شلوغترین خیابانِ شهر چه تضاد غمانگیزی!
آرامش و حسوحال عجیبی در جریان بود راستش دلم میخواست امشب را در این اتاق میماندم و دیگر از آن ازدحام رد نشوم.
گوشیم را روشن کرده و چند عکسی طبق عادت به یادگارِ در این غروب دلچسب از مسجد گرفتم.
بیرون آمده و با دلتنگی لب زدم
اللهم انی اسالک من فضلک...
کفشهایم را پوشیده و با سرعت از حیاط رد شدم، اما مگر میشود از این توتها نخورد و رفت.
چندی در مشت کرده و یکی در دهان گذاشتم، شیرینیش دست کمی از حضور در آن اتاق نداشت.
به محضِ خارج شدن از مسجد سبکی روح و آرامش قلبم کم شد آنجا شبیه خلأ بود.
آری همین طور است خالی بود؛ خالی از دنیا و حال بد، نگرانی و دردناکترینش خالی از آدمها...
میان جمعیت که برگشتم، مسیر همگی به سمت پاساژ نوی بود که تازگی باز کردهاند، صد افسوس که راه کوچه بغلی را بلد نیستند و دمی را در آن به آرامش نمینشینند...
چه خوب که دیر شد و نمازم را به خانه نبردم..
۰۳/۰۳/۱۲
🖊ورده
#یومیات
Post #1308
1.11K