هر بار که تصویر مکانی دنج میبینم با خودم میگویم،
هر چقدر هم مانند هنرِ قالیبافیم، خیال ببافم باز درک حس واقعی آن مکان سخت است.
دنج ترین جای دنیا برای من این اتاق است؛ اتاق پدربزرگم با سقف چوبیش.
همان اتاقی که جهانبینی من پشت آن پنجره کوچک مشرف به باغهای اطرافِ روستا که در دامنه آن کوه زیبا است شکل گرفت.
هر بار که از آن خسته میشدم رویِ سکوی جلوی پنجره بزرگِ سمت راست اتاق می نشستم؛ همان پنجرهای که قلب معنوی اتاق است که هرجای آن بنشینی مناره زیبایِ سبزفامِ مسجد را میبینی.
شبها قبل از خواب که به این سقف زل میزنم برایم باارزشتر از قبل میشود.
با چشمانم با او حرف میزنم...
تو شاهد صحنههای زیادی از این خانه بودهایی:
بازیهای شبانه من و برادرم
شب نشینیهای عمو با دوستانش
سفرههای طویل عید
عروسیِ بچههای این خانه
خندههای آکنده با شرم مادربزرگم
و حتی لحظه جانگداز مرگ پدربزرگم...
هر مکان زیبایی چشمانم را نوازش کند،
اما جایِ تو در قلبم چیز دیگریست.
زیباییِ هر جا بسته به خاطرات آن است...
🖊ورده
Post #1299
1.21K
