دکتر نگاهش را به پرونده دوخته که کپی آزمایشها و سیتی اسکنهای جدید در آن است.
مادرم نگاهش را بین من و دکتر ردوبدل میکند و سعی در پنهان کردنِ استرسی دارد که همیشه در این لحظات به جانش میافتد، اما در این کار برای منی که خوب او را میشناسم اصلا موفق نیست.
حق دارد پنهان کند، چراکه او همیشه آنچه در ذهنیت ما در مورد خودش ساخته، جدا از تعریفهای مادرانه برای همه که مهر ودلسوزی و فداکاریست او به شدت شجاع و با شهامت است.
هر بار که در این موقعیت او را میبینم انگار چیزی در سینهام میشکند ولی دم نمیزنم...
نگاهم را از فضایی که سنگینیش را از نگاهای پر از کتمان مادر گرفته میدزدم و او را روانه گلهای با طراوت کنارِ میز میکنم که دور از چشم آفتاب به مهتاب که بالای پنجره به دیدار آمده عشوهگری میکنند.
و باز در افکارم غرق میشوم...
فکر میکنم اگر نفس آدمی تجلیگاه هر آنچه از صفات خوب و برگزیده هم باشد باز جایی هست که ترس به جانش افتد و او را حتی برای لحظهایی هم که باشد متوقف کند.
ضعفش را به یاد میآورد و من این ضعف را در او میبینم هربار که روی صندلی این اتاق مینشیند.
مادرم نگران نباش، اگر گاهی این ضعفها یادآوری نشود غافل میشویم و هر کس غافل شود بیشک زیان میبیند...
🖊ورده
#یومیات
Post #1291
1.22K