اینکه از زکامهای پیاپی و تبهای کوچک رنج میبری، برای من بسیار ناراحتکننده است، زیرا خودِ من این نوع بیماری را تجربه کردهام. در ابتدا آن را خوار شمردم؛ جوانی هنوز میتوانست آسیبها را تحمل کند و در برابر بیماریها سرکشی کند. اما بعد تسلیم شدم و کارم به جایی رسید که خودِ من تحلیل میرفتم و به لاغری مفرط دچار شدم.
بارها وسوسه شدم که به زندگیام پایان دهم، اما فکرِ پدرِ پیر و مهربانم نگهم داشت. با خودم گفتم مسئله این نیست که من چقدر می توانم شجاعانه بمیرم، مسئله این است که او چقدر کم توان دارد که شجاعانه از دست دادن مرا تاب بیاورد. پس به خودم دستور دادم زندگی کنم. چون گاهی حتی زندگی کردن هم یک کارِ شجاعانه است.
LXXVIII. SENECA LUCILIO SUO SALUTEM
Martinček, M. (1964–1967). In the morning to the field.
Post #277
1.99K

- ❤ 34