آنها آدمها را جوری بار میآوردند که خیال کنی تغییر، غیر ممکن است. جوری بارت میآوردند تا از تغییر بترسی و همیشه به آن بد گمان باشی. چون در مغزت فرو کردهاند که هر تغییری، فقط وضع را بدتر میکند. یادم هست واکنش اول خودم به خبر همکارم، جدا از خوشحالی، ترس بود، انگار زلزله را تجربه میکردم.
هرچند فروپاشی نظام قدیمی را میخواستم، زمین زیر پایم میلرزید. جهانی که آن را همیشگی، باثبات و امن میپنداشتم، ناگهان داشت دور و برم از هم میپاشید. تجربه خوشایندی نبود.
اما با تمام آن استبداد و آن کشتار و آن همه ناامیدی که حتی بیشتر از اکسیژن در هوا بود، آنها رفتند، ما ماندیم و حتی خندیدیم.
Drakulić, S. (1992). How we survived communism and even laughed.
Drysdale, J. (1969). Girls sheep racing on farm.
