در همان روزها، بولود قاراچورلو «سهند» برای دیدن استاد آمد. پشت در ماند؛ دری که به روی او گشوده نشد. میتوانست برگردد، اما دلش نیامد دست خالی برود. قلم برداشت و حرف دلش را همانجا روی کاغذ نوشت:
Bir əlimdə qələm, bir əldə kağız،
Xəyalım boylanır damdan-duvardan...
Başımda yar bağın gəzmək havası،
Qapılar bağlıdır، yol tapım hardan.
اما پشت این دلتنگی برای دیدار استاد، درد بزرگتری پنهان بود؛ آمده بود از درد وطن، ایل و مردمی بگوید که در دلش هنوز چراغ راه بودند:
Özgə çırağına yağ olmaq bəsdir،
Doğma ellərimiz qaranlıqdadır.
Yanıb, yandırmayaq yadın ocağın،
Evimiz soyuqdur، qışdır، şaxtadır.
سهند رفت، اما شعرش پشت در نماند؛ به خلوت شهریار رسید و پاسخش را گرفت:
Şah dağım، çal papağım، el dayağım،
Şanlı Səhəndim
!
آن روز، دری میان دو شاعر بسته بود، اما سخن به زبان مادری، راهی باز کرد که هیچ دری توان بستن بر آن را نداشت؛ سهند به در خانه نرسید، اما به دل شهریار چرا.
@uma_ocaq
