✍️الان رفتم اینستا و استوری
زویا رو دیدم که داشت میگفت بخشی از کارش این بوده که از غذا درست کردنش و زندگی روزمرهش محتوا بسازه، ولی الان حتی روش نمیشه همون چیز سادهای که روی سفرهشه رو بذاره.
و راستش چی میشه گفت؟
واقعاً همینطوره و خیلی دردناکه.
و بجز این یاد روزای اول مهاجرت افتادم، وقتی آدمها ازم میپرسیدن «خب چه خبر؟ اونجا چه کار میکنی؟ خونهتون چه شکلیه؟» و من واقعاً چیزی برای گفتن نداشتم.
نه اینکه اتفاقی نمیافتاد، ولی زندگیای که من داشتم، اون چیزی نبود که بقیه از بیرون تصور میکردن.
مثلا حتی هنوز بعد دوسال بازم خونمون شبیه ایران نشده.
با این حال یه جوری احساس میکردم مسئولم اون «باغ سبز و سرخ»ی رو که توی ذهن بقیه شکل گرفته بود، بهشون نشون بدم. انگار باید ثابت میکردم مهاجرت قشنگه، زندگی خوبه، اروپا همون چیزیه که فکر میکردن.
و من نمیخواستم.
برای همین کمتر جواب میدادم، خشکتر جواب میدادم، از بعضی آدمها فاصله میگرفتم و احتمالاً خیلیها رو هم ناراحت کردم. در حالی که میدونستم خیلی از اون پیامها فقط از سر محبت و کنجکاوی بود.
ولی من توان تحملش رو نداشتم.
گاهی با خودم فکر میکردم اگه این آدم جای من بود، واقعاً همینقدر ذوق میکرد؟ وسط اروپا بودن براش کافی بود که دلش بخواد بلاگر بشه و از مزهی آب هم محتوا بسازه؟
گاهی حتی سعی میکردم وقتی میپرسیدن «چه خبر؟» یه ویدیو بفرستم، چیزی تعریف کنم، از زندگیم بگم… ولی آخرش ناخودآگاه فقط از بخشهای معمولی و حتی خستهکنندهی زندگی میگفتم. شاید چون نمیخواستم کسی با دیدن زندگی من حسرت بخوره یا فکر کنه «کاش جای اون بودم».
ولی خب، اون باغ سبز و سرخ رو هم نمیتونستم کامل از تصویر پاک کنم.
برای همین گاهی میشنیدم
اووو خانم خارجی
شاید واقعاً شوخی بود.
شاید هیچ نیت بدی پشتش نبود.
ولی برای من سخت بود که چیزی که خودم از درون باهاش درگیر بودم، تبدیل بشه به یه شوخی تکراری.
من هیچوقت اون «خانم خارجی»ای نبودم که توی یه خونهی بزرگ با استخر و باغ زندگی میکنه، با چندتا دوست بلوندش میره دانشگاه و آخر هفتهها مهمونی میره.
این تصویر شاید یه جایی توی رویاهای من وجود داشت، ولی زندگی واقعی من نبود.
برای همینه که امروز حرف زویا اینقدر برام اشنا بود
و چقدر بده و غصه میخورم ک کیفیت زندگی ها این روزا اینقدر داره بد و بدتر میشه.