دیروز رفتم یچی تو مایه های ایونت؛ جایی که شغلها و مسیرهای مختلف رو معرفی میکردن و میشد دربارهی شرایط ورود به هرکدوم سؤال پرسید.
اولش برام جالب بود و احساس غرور میکردم از اینکه دارم ارتباط برقرار میکنم ولی هرچی جلوتر رفتیم و با شغلهای بیشتری آشنا شدم، بیشتر با یه عالمه شرط و مدرک و مهارت و مخصوصاً سطح زبان بالا مواجه شدم.
هرچی بیشتر میشنیدم، بیشتر افسرده میشدم
و حتی الان افسرده تر از دیروز و روزای دیگه ام
مخصوصاً الان که دارم برای B2 آلمانی میخونم و مدام به این فکر میکنم که چرا اونطوری که باید براش تلاش نمیکنم.
آخرین غرفه یه آقایی بود که گفت هر کاری که بخوای میتونی انجام بدی، فقط باید واقعاً بخوای، یه هدف داشته باشی و در راستای رسیدن بهش قدم برداری.
دیشب خیلی به حرفش فکر کردم
حرفای تکراری بود اما از شنیدنشون از کسی ک داره تو چشمام نگاه میکنه تاثیر گذار بود
ولی در نهایت؟
بازم نه زبان خوندم، نه به نتیجهای رسیدم و وقتم رو تلف کردم. :))
فکر کنم چیزی که دیروز بیشتر از همیشه فهمیدم این بود که با سلام و صلوات و شانس، چیزی جلو نمیره.
البته قبلش هم میدونستم، ولی یه گوشهای از ذهنم هنوز امیدوار بود شاید تقدیر باهام یار باشه و همهچیز خودش درست بشه.
حتی با خودم میگفتم شاید B2 رو که بگیرم، دیگه یه جوری راه باز بشه.
ولی حالا فهمیدم ممکنه حتی B2 هم کافی نباشه و شاید برای چیزی که میخوام، مجبور باشم تا C1 هم پیش برم.
و خدای من…
واقعاً احساس پوچی میکنم
و خسته ام از این داستان تکراری
Post #866
60
🌱diary احساس میکنم خودم رو فرصتم رو زمانم رو موقعیتم در حال نابودیه یا دارم نابودش میکنم البته اگر تا قبل این واقعا نابود نشده باشه
- 👍 1