TGViewer
Channel Public Channel
🌱diary

🌱diary

@tinydiaryy

Subscribers
86
Photos
234
Videos
63
Links
19

Showing posts older than #590 · Back to latest

Older Posts 16 shown
Post #581 47
🌱diary اقا من نشستم المانی تمرین کنم و یه کلمه خورد به پستم که واقعا چجوریییی اینقدر خوبه و من اینقدر کم داشتمشششنستشنضم جدا احساس میکنم از این به بعد دستم توی معرفی کردن خودم باز تره البته معرفی که منظور خواسته ام و ارزوم و انتظارم از شخصیتم
Durchsetzungsvermögen
قدرت ابراز وجود ، توانایی پیش بردن خواسته های خود
Post #579 40
اقا من نشستم المانی تمرین کنم و یه کلمه خورد به پستم که واقعا چجوریییی اینقدر خوبه و من اینقدر کم داشتمشششنستشنضم
جدا احساس میکنم از این به بعد دستم توی معرفی کردن خودم باز تره
البته معرفی که منظور
خواسته ام و ارزوم و انتظارم از شخصیتم
Post #578 41
💆‍♀
Post #577 45
هر ساعتی ک از فلش خوردن گوشیم میگذره
یچی مخرب تر و روانی کننده تر اژ اثراتش رو میکنه
Post #574 45

Forwarded from ·Alaska, Alaska·

چه می‌دونم! به چیزهای عجیبی فکر می‌کنم. مثلا راستش دوست دارم در آینده، توی یک خونه‌ی جدید، کتاب‌خونه‌م رو با کتاب‌خونه‌ی یک نفر دیگه یکی کنم. بعد متوجه بشیم که از چندتا کتاب دوتا نسخه داریم. دلم می‌خواد سر این‌که بهترین راه چیدن کتاب‌ها بر طبق چیه بحث کنیم؛ بر اساس رنگ؟ اسم کتاب؟ نویسنده یا ژانر؟ دلم می‌خواد کتاب‌های محبوب یک نفر که دوستش دارم رو بخونم و یادداشت‌هاش رو ببینم و بپرسم چرا زیر فلان کلمه یا جمله خط کشیده.
Post #573 58
✍میدونین، داستان از این قراره که من هفته‌ی گذشته عزیزی رو دیدم و بعد از خداحافظی، توی راه برگشت به این فکر می‌کردم: چرا این لحظه‌ها برام آشناست؟

وقتی گشتم دنبالش، این‌طوری بودم که من دارم توی فیلم سیندرلا زندگی می‌کنم و موقع خداحافظی، پرنسی شده بودم که سیندرلا قبلِ ۱۲ شب باید ترکش می‌کرد.

حالا من، در قالب پرنس، نگران این بودم که آیا سیندرلای قصه‌ی امروز کالسکه‌ش به سلامت می‌رسه یا نه؟ یا مثلاً من که واقعاً پرنس نیستم، پس اگه نتونم دوباره و زود لنگه‌ی کفشش رو به دستش برسونم چی؟ یا اصلاً، از همه مهم‌تر، بحث اصلی اون دلی بود که پیش هم جا گذاشتن یا لنگه‌ی کفش؟

البته قرار ما، سه روز پشت سر هم، تمدید می‌شد. این خودش یه نکته‌ی مثبته نسبت به داستان اصلی، ولی خب... چی بگم. من بلافاصله بعد از هر بار خداحافظی، دلتنگ بودم.

از طرفی هم فکر می‌کردم که شاید من سیندرلای واقعیم؛ نه فقط توی این مورد، بلکه وقتی به تموم زندگیم نگاه کلی می‌ندازم.

خداحافظی و دل کندن همیشه سخته، و اینکه بدونی و باور داشته باشی این تایم، پایانی قراره داشته باشه، سخت‌ترش هم می‌کنه.

موقع خداحافظی، من فقط با دوستم قرار نبود خداحافظی کنم؛ باید تلاش می‌کردم قلبم رو هم بردارم. باید با جایی که بودم، با خاطره‌ای که ساختم، با همراه‌های عزیزی که پیشم بودن، برای مدت طولانی و نامعلومی خداحافظی می‌کردم یا آماده می‌شدم برای خداحافظی باهاشون.

و راستش، از اینکه کالسکه‌م خراب شه، می‌ترسیدم و می‌ترسم.

۱۲ نیمه‌شب، به هر حال، در پایان زندگی، اول و آخر در خونه‌ی همه‌ی ما رو می‌زنه. ولی گاهی، وقتی از این جهت، با این ابعاد، بهش نگاه می‌کنم، این‌طوریم که نکنه خیلی زود سراغ منم بیاد؛ در حالی که من بخش، نمی‌تونم بگم زیاد، اما قابل‌توجهی از عمرم رو مشغول نیمه‌شب‌ها و خداحافظی‌های دیگه‌ای بودم که شاید لازم نبود یا میشد طور دیگه ای باشه.
  • ❤ 3
Post #571 41
اقا من همش میخوام بیام اینجا بنویسم هی میگم نیم ساعت دیگه دوساعت دیگه یک روز دیگه💘خطر فراموشی و از دست رفتن کلاف حرفی که هنوز شروعش نکردم در کمین ست
  • 💔 1
Post #570 91
اومدی اگوست؟🌻☕
Post #569 46
خداحافظی کردن همیشه سخته
خداحافظی با هرکی و هرچی و هرجا
نمیشه عادت کرد فقط شاید به مرور زمان ادم یاد بگیره چجوری کوه غم روی دلش رو مدیریت کنه تا نورش کم سو نشه
  • 🤝 2
Post #568 48

Forwarded from حوالی بهار

من وعده های آدم ها رو باور می کنم،مثل وقتی که میگه فلان ساعت بهت زنگ می زنم ،فردا بهت پیام می دم،قول می دم همیشه پیشت باشم خیالت راحت،ساعت فلان میام ببینمت،کتابت رو فلان روز بهت پس می دم،اینکه دلت رو نشکنه،بهت دروغ نگه،ترکت نکنه،حتی اگه هزار بار خلافش ثابت شه باز من باور می کنم،کسی چه می دونه شاید زندگی همین باورکردنای مدام و امید داشتن به تمام باورهاست شاید یه روز خلافش ثابت شد!
Post #567 49
اینو دیدم
یادم اومد یک ماهه همچی رو بوسیدم گذاشتم کنار و یادم اومد واسه امتحان b2 چص مثقال هم امادگی ندارم
و توی این موقعیت حتی گریه و ناله و ذکر و نذر و نیاز هم احتمال کمک کننده بودنشون واقعا کمه
Post #566 44

Forwarded from فراتر از سطح

با گریه و ناله. با ذکر یا زهرا. با تکیه بر خداوند بخشندهٔ مهربان.
Post #565 59

Forwarded from کانال ادبیات

نیاکان ما، روزی را به نامِ جاودانگی جشن می‌گرفتند؛
جشنی برای زندگی، برای گیاهان و برای امیدی که هر بهار، دوباره از دلِ خاک می‌روید.
در گاه‌شمار ایران باستان، هفتمین روزِ ماه اَمُرداد، «جشن اَمُردادگان» بود؛ روزی برای پاسداشتِ زندگی، رویش و طبیعت.
«اَمُرداد» از واژهٔ اوستایی Amərətāt به معنای بی‌مرگی و نامیرایی آمده است و در باور ایرانیان، امشاسپندِ نگهبانِ گیاهان و سرسبزی بود.
شاید به همین دلیل است که در فرهنگ ایران، درخت، باغ و سبزه تنها بخشی از طبیعت نیستند؛ آن‌ها نمادِ امید، تداوم و زندگی‌اند.
امروز، بیش از هر زمان دیگری، یادآوری چنین نگاهی به طبیعت و زندگی، ارزشمند است.
🌿 اَمُردادگان فرخنده باد.
  • 🔥 2
Post #564 50
ִֶָ ࣪˖ ݁ دنیای مخفی کالسیفر 𓏲 ๋࣭ چرا غمت تمومی نداره ایران خانوم؟
💔🥀
Post #559 70
  • ❤ 2
  • 🍓 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →